گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

برخیز و بزن یکی نوایی

بر یاد وصال دلربایی

هین وقت صبوح شد فتوحی

هین وقت دعاست الصلایی

بگشا سر خنب خسروانی

تا خلق زنند دست و پایی

صد گون گره است بر دل و نیست

جز باده جان گره گشایی

از جای ببر به یک قنینه

آن را که قرار نیست جایی

جز دشت عدم قرارگه نیست

چون نیست وجود را وفایی

بر سفره خاک تره‌ای نیست

هر سوی ز چیست ژاژخایی

عالم مردار و عامه چون سگ

کی دید ز دست سگ سخایی

ساقی درده صلا که چون تو

جان‌ها بندید جان فزایی

ما چون مس و آهنیم ثابت

در حیرت چون تو کیمیایی

در مغز فکن تو هوی هویی

وز خلق برآر های هایی

تا روح ز مستی و خرابی

نشناسد هجو از ثنایی

زین باده چو مست شد فلاطون

نشناسد درد از دوایی

دردی ده و عقل را چنان کن

کو درد نداند از صفایی

بر ناطق منطقی فروریز

از جام صبوحیان عطایی

تا دم نزند دگر نجوید

زنبیل و فطیر هر گدایی

خامش که تو را مسلم آمد

برساختن از عدم بقایی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهدی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۷ نوشته:

این شعر را گروه تنبورنوازان روح‌افزا تصنیف کرده اند و از اجرای ان کلیپی هم ساخته شده است.
پیوند به وبگاه بیرونی

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.