گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد

آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی

چاشنی خیال تو می‌بدرد دل مرا

ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی

شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد

نور به است از همه خاصه که نور سرمدی

نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد

ماه مرا محاق شد بی‌مه فضل ایزدی

بازرسید آیتی از طرف عنایتی

وحدت بی‌نهایتی گشت امام و مقتدی

بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را

قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

احمد در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۰ نوشته:

برای ردیف بیت سوم این شعر، واژه کاغذی آمده است که با واژگان شدی، آمدی، سرمدی و ... در حرف "د" یکی نیست. در گذشته از واژه کاغد استفاده میشده. مثلاً در بیت:
گر بگویم شرح آن بی حد شود
مثنوی هفتاد من کاغد شود
توجه شود در این بیت از واژه کاغد استفاده شده است که با واژه بی حد برای ردیف شعر یکی است.و اژه "کاغذ" با حرف "ذ" در انتها، در دوره های بعدی به جای "کاغد" آمده است.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.