گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گل را نگر ز لطف سوی خار آمده

دل ناز و باز کرده و دلدار آمده

مه را نگر برآمده مهمان شب شده

دامن کشان ز عالم انوار آمده

خورشید را نگر که شهنشاه اختر است

از بهر عذر گازر غمخوار آمده

منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست

اندر طواف نقطه چو پرگار آمده

آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود

اندر وثاق این دل بیمار آمده

این عشق همچو روح در این خاکدان غریب

مانند مصطفاست به کفار آمده

همچون بهار سوی درختان خشک ما

آن نوبهار حسن به ایثار آمده

پنهان بود بهار ولی در اثر نگر

زو باغ زنده گشته و در کار آمده

جان را اگر نبینی در دلبران نگر

با قد سرو و روی چو گلنار آمده

گر عشق را نبینی در عاشقان نگر

منصوروار شاد سوی دار آمده

در عین مرگ چشمه آب حیات دید

آن چشمه ای که مایه دیدار آمده

آمد بهار عشق به بستان جان درآ

بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده

اقرار می‌کنند که حشر و قیامت است

آن مردگان باغ دگربار آمده

ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن

چون بی‌خبر مباش به اخبار آمده

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.