گنجور

 
حسین خوارزمی
 

دیده متاع قلب مرا صد هزار عیب

وانگه ز روی لطف خریدار آمده

خلقی میان صومعه از انتظار سوخت

تو روی در کشیده ببازار آمده

تو گنج بیکرانی و عالم طلسم تست

خلقی باین طلسم گرفتار آمده

گاهی نموده چهره و گه گشته محتجب

گاهی چو گل شکفته گهی خار آمده

در هر چه هست پرتو نور وجود تست

خود غیر تو کجا است پدیدار آمده

در ذات آفتاب نباشد تعددی

آفاق از او اگر چه پر انوار آمده

چندین هزار خانه و یک نور بیش نیست

لیک اختلاف از در و دیوار آمده

اصل عدد بغیر یکی نیست در شمار

گر چه ز روی مرتبه بسیار آمده

جز واحد ارچه نیست بتحقیق در عدد

اعداد بیشمار بتکرار آمده

یک بحر در حقیقت و امواج مختلف

وان موج هم ز بحر گهربار آمده

از یک شراب نیست شده عالمی ولیک

مستیش هست مختلف آثار آمده

این یک ز سر گذشته و جان داده بهر دوست

وان یک اسیر جبه و دستار آمده

این یک ز عشق سوخته پندار عقل را

وان یک ز عقل بسته پندار آمده

این یک درون صومعه تسبیح خوان شده

وان یک بدیر واله زنار آمده

در اختلاف صورت اگر میکنی نظر

پیش تو یار نیست جز اغیار آمده

رو چشم دل به بند ز دیدار این و آن

وآنگه به بین که کیست بجز یار آمده

از خود بدوز دیده و دیدار را طلب

چون نیست جز تو مانع دیدار آمده

آنکو چشید چاشنئی از شراب شوق

از صومعه بخانه خمار آمده

هر کس برون پرده گمانی همی برند

تا کیست آنکه محرم اسرار آمده

خاموش کن حسین که اسرار عشق او

برتر ز حد شیوه گفتار آمده