گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله

آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله

افکند در سر من آنچ از سرم برآرد

نو کرد عشق ما را باده هزارساله

می‌گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم

نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله

من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم

بر جام می‌نبشتم این بیع را قباله

ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه

کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله

بربند این دهان را بگشا دهان جان را

بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله

نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد

سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله

جان‌های آسمانی سرمست شمس تبریز

بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۲ نوشته:

من باغ جان بدادم، چرخشت را خریدم
بر جامِ می‌ نبشتم این بیع را قباله..

 

همایون در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۷ نوشته:

عشق هم نیازمند نو شدن است، هر چیز که نو نشود زنده نیست اگر چه ظاهرا جان دارد و حرکت می‌‌کند سر چشمه و طالب نو شدن همانا دل است که با طرب آشناست. طرب از نویی می‌‌آید و اگر تازگی و نو شدن نباشد طرب از میان رخت بر می‌‌بندد. برای یافتن نویی باید مستی نمود زیرا این عقل و اندیشه ما است که باید نویی را هربار معنی‌ ببخشد و عقلی که مست نیست محافظه کار و گذشته پرست باقی‌ می‌‌ماند. آنچه اصیل است و چون نعمت در اختیار ماست همانا ساقی هستی‌ است همان دلبری که هزاران هزار سال بوده و خواهد بود و باده در کف او همواره آماده است، هستی‌ خود نویی می‌‌کند و برای همین همیشه هست و همیشه در آفرینندگی به سر می‌‌برد
آنکه وقت خود را با مستی به سر می‌‌کند هر روز دین و آیین خود را نو می‌‌کند و منتظر کسی‌ نمی ماند بلکه خود باده خود را می‌‌سازد و جان خود را نو می‌‌کند و در باغ جان نمی ماند بلکه از جانی به جانی نو تر در می‌‌آید چون جانی که تازه و نو نشود نیز جان به حساب نمی آید
در فرهنگ جلالی خدا برای نخستین بار به صورت انسان ظاهر شده است آنچه که همیشه در ضمیر انسان بوده است که خدا باید شباهت به انسان داشته باشد و یا همیشه به فکر انسان باشد و میان خدای انسان‌ها و خود انسان رابطه دایمی بر قرار است و خدا باید ناظر کار‌های آدمیان باشد و بدی را از انسان دور کند
جلال دین بار‌ها بر این که شمس معشوق و انسان خدا گونه است تاکید می‌‌ورزد و این نیازمند شهامت و پهلوانی و توانائی عظیمی‌ است که تنها از جلال دین بر آمده است تا این گونه دین را نو سازد
شمس مست ‌ترین پدیده در هستی‌ است که جان‌ها و باشندگان آسمانی نیز با او مستی می‌‌کنند و در برابر مستی او چون شبنمی ناپدید می‌‌گردند، این را جلال دین تجربه کرده است و با همه در میان می‌‌گذارد

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.