گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آمد خیال آن رخ چون گلستان تو

و آورد قصه‌های شکر از لبان تو

گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان

جان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو

آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل تو

آخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو

دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید

اول غلام عشقم و آن گاه آن تو

بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست

هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو

بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست

گفتم مها دو ابر تر درفشان تو

از خون به زعفران دلم دید لاله زار

گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو

هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت

گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو

ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست

در حلقه وفا بر دردی کشان تو

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حسن گائینی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۳ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۷ نوشته:

آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
آورد قصه‌های شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان!
جان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو
آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل تو
آخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو
دلاله عشق بود ٬ مرا سوی تو کشید
اول از آن عشقم و آنگه از آن تو
بنهاد دست بر دل پرخون که « آن کیست؟»
هر چند شرم بودم، بگفتم « از آن تو »
گفت: « آن خیال چیست که اندرون اوست؟ »
گفتم:« خیال وصل تو و داستان تو »
بر چشم من فتاد ورا چشم، گفت «چیست؟»
گفتم: « مها دو ابر تر دُرفشان تو»
از خون بزعفران رُخم دید لاله زار
گفتم که: « گل رخا همه نقش و نشان تو»
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم: « نکو نگر که چنینم به جان تو »
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقهٔ وفا، برِ دُردی کشان تو

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.