گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن

تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن

بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر

منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن

پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا

وین خانه کهن را بی‌زیر و بی‌زبر کن

عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن

ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن

هر سو که خشک بینی تو چشمه‌ای روان کن

هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن

اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی

او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن

تا چند عذر گویی کورند و می‌نبینند

گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن

خواهی که پرده‌هاشان در دیده‌ها نباشد

فرما تو پردگی را کز پرده‌ها عبر کن

فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه

بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن

ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز

چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.