گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

اپسلون در ‫۱۳ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷، ساعت ۱۶:۴۶ نوشته:

من چه منم من چه منم من که پر از وسوسه ام
من که غلام تو شدم از چه روی ....
( زانک = زانکه ) بهتر خوانده می شود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ناشناس در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۶ نوشته:

چه شباهت عجیبی بین بیت اول این شعر و مضمونش با تئوری جهان های موازی وجود داره !!!
بهش فکر کنین ...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
علیرضا در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۱، ساعت ۰۱:۴۴ نوشته:

نقل از عبدالکریم سروش:
از نظر مولانا کسی که «من» و «خود» دارد، به حقیقت یک من ندارد بلکه هر لحظه منی و خودی دارد، به قول او «هزاران من و ما» دارد و در غوغای این «من»هاست که خود را گم می‌کند
مولانا در مثنوی می‌آورد که عاشقی به در خانۀ معشوق رفت و در جواب معشوق که پرسید کیست، گفت “ من”، و با همین «من» گفتن سزاوار فراق شد، تا آنجا که «من»های او همه سوخت و دوباره بازگشت:
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت/ باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب /تا به نجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن/گفت بر در هم توی ای دل‌ستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ/نیست گنجایی دو من را در سرا

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
میثم در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۴۰ نوشته:

رهایی از من نفس(خود)تقریر بزرگان از بیت اول شاهکار این حکیم بزرگ و از خود بیرون شدن واروج عرفانی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
دلیر در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۴۶ نوشته:

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
این بیت شعر مفهوم فنا در مهعشوق رو به شکل بی نظیری بیان می کنه.
یاد معلم ادبیاتمون به خیر. با چه شور و شوقی این ابیات رو زمزمه می کرد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
حمید رضا در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۱۹ نوشته:

زین دورهزاران من و ما ای عجبا من چه منم!!!!!
مولانا درین شعر از بین تمامی صفتها و خصوصیات و وابستگی ها و هزاران تعریف و تصوری واهی وغیر واقعی که انسانها از خود و یا شاید از دیگری دارند، برین اعتقاد است که تنها یکی از این دو هزاران حقیقت است که وضیفه و رسالت تمام انسانها دررغایت و نهایت معرفت ، شناخت این مطلب است که ( من چه منم!!!؟)
حضرت مولانا عربده زنان و سرمست از دستیابی به این شناخت ، خود را اینگونه معرفی میکند که وجود او از وجود دوست و معشوشقست و بتنهایی معنی و تعریفی و از خود و جهان هستی نمی یابد ، اصل تویی من چه کسم!!!؟ ایینه ایی در کف تو ...
تمام کاینات و مخلوقات جزئی هستیم از یک کل تمام و کمال و مطلق،
که وجود ما از وجود اوست
بود و نبود ما هر دو وجود است و هردو از وجود اوست و عدم را به هیچ مخلوقی نمی توان نسبت داد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مجتبی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۲۳ نوشته:

سلام
این غزل رو میتونید با صدای فرمان فتحعلیان از ادرس زیر گوش کنید.
پیوند به وبگاه بیرونی/

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مهرآوه در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۴ نوشته:

آیا گل شکستن به معنی چیدن گل است ؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
نادر.. در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۱۸ نوشته:

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
mehdi در ‫۳ سال قبل، جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۳ نوشته:

شاعر من خود را با من دیگران متفاوت میبیند و میگوید دست بر دهن من من مگذار که بت شکن است و من شاعر عرفانی و خدائی است و با صد گفته و بدون دل قابل فهم نیست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
محمد در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۲ نوشته:

سلام دوستان
نام این آواز خان (خواننده) که رو دکمه play کلیک میزنیم چیست ؟؟؟
بسیار لحن زیبا و دل نشینی دارد
خیلی وقته دنبالشم لطفا کمک کنید

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ناصر در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۱ نوشته:

محمد جان
همان زیر نوشته
به خوانش محمد قنبر

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۲۳ نوشته:

این شعر برای صلاح دین سروده شده است دوستی‌، که جلال دین پس از شمس بر می‌‌گزیند و درست همان تعریف و ستایشی که از شمس می‌‌کند اینجا نیز صورت می‌‌گیرد و پیام اصلی‌ او اینجا آشکار می‌‌شود که بزرگترین عشق همانا عشق میان دو انسان است که به شکوفایی حیرت انگیزی می‌‌انجامد و به عبارت دیگر توانائی انسان‌ها وقتی بتوانند عشق را در میان خود حاکم و شاه کنند به اندازه بزرگی و توانمندی هستی‌ می‌‌شود
انسان مانند دیگر موجودات نیست که قابل شمارش باشد در حقیقت شماره برای انسان نیست بلکه انسان یک کیفیت است که باید به آن دست یافت، وقتی عشق بیاید فرقی میان شمع و لگن نیست، انسان آنقدر بی‌ حد و اندازه است که نیازی به شیشه و کوزه ندارد و هر چه ساقی هستی‌ به او بدهد می‌‌نوشد و مستی می‌‌کند
انسان هر لحظه آرزویی نو در سر می‌‌پرورد کنایه از ساغر نو از خون جگر، هر دم زیبائی نوی می‌‌افریند که کنایه از دست بردن به بتی جدید است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بنده در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۶ نوشته:

با سلام
شرح این غزل توسط دکتر ابراهیمی دینانی در برنامه معرفت
پیوند به وبگاه بیرونی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۰۳ نوشته:

معنی بسیار ظریف و غریبی که ویژه جلال دین و از یافته های عرفانی اوست در این غزل زیبا هست
اینجا صلاح دین جای شمس را گرفته است و نشان میدهد که آن عشق و آن راز و رمزی که در عرفان جلال دین هست هرچند با پیدا شدن شمس پدید می آید ولی جهانی و جاوید و روان است و میتواند از این طریق به همه انسان ها جریان پیدا کند
و آن رازی است که میان دو انسان خودنمایی می کند و مایه رهایی انسان از بند محدودیت و اسارت اوست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بی نشان در ‫۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۹ نوشته:

سلام و عرض ادب و احترام
با عرض تشکر و قدردانی از نظرات اعزه ی فرهیختگان و ادب دوستان نکاتی چند تنها به عنوان برداشت شخصی از متن غزل و بدون برون رفت از فضای درون گفتمانی آن تقدیم می گردد :
اول باید دقت کرد که این دو هزاران من و ما اشاره به چه چیز دارد و از چه امری ناشی و منبعث گردیده و چه خویشکاری دارد که چونان مولوی را به عربده و فریاد و جنونی هر چه در مسیر را شکن تبدیل نموده است؟!
آیا این من و ماها اشاره به تعاریفی دارد از من وجود انسان در مواجهه با دیگران که هر کدام به تبع نوع و میزان شناخت از موضوع شناخت خویش یعنی دیگری وی را متکثر و چندهزار تکه می نمایند؟!
اشارات رندانه ی ابیات بعد مخاطب را در یافتن پاسخی شاید از میان پاسخ ها یاری نموده و به برداشتی در خور خویش نه غایت و نهایت برداشت رهنمون می شود....
بنده ی کمترین تنها اشاره هایی در خور فهم قلیل به عرض رسانده باب تفکر بر روی ظواهر و بواطن بیانات و معانی و مفاهیم و حقایق را به اهل آن وامیگذارم امید که در نظر افتد:
در بیت سوم : زانکه دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود ؟! دلم آینه ای در کف تو و هر نفسی دنگ و مجنون و مست و شیدای خیالی از تو پس در هر نفسی به تبع عدم تکرار در تجلی تصویری نو و موضوع ادراکی تازه و من و مایی بدیع و یگانه و منفرد که هم من هست و هم من نیست چونان تصویری که خود از جنس خیال است و محاکات چرا که هم نشانی تام از صاحب تصویر هست و هم نیست و این مقام حیرانی است .....
صفات و تجلیات اسمآء جمال و جلال او را که طرب و حزن سرنمونی از آن هاست را غایت و نهایت نیست و یقینا دو هزاران ابتدای بیت در مقام توسع و کثرت است و اشاره به بی نهایت دارد نه تعدادی محدود و مقیّد و قابل احصاء و اِعداد.....
به تبع مظروفیت آینه سان هر یک از این قسم تجلیات ظرف خود را شکل و شمایلی شهود می نماید و در پی شناخت هر یک از این وجوه بیکرانه سر به شیدایی و عربده کشی می سپارد تا از مقام تلوین به جایگاه رفیع تمکن فنای تام ذاتی نائل شود و در مقام بقا و قرارگاه سکینه و اطمینان آرام گیرد......
گوش دادن به عربده ی چنین جان جانانه ای بدین دلیل از جانب وی به تمامی مخاطبان حال و قال وی توصیه می شود و از دست نهادن بر دهان عربده گر منع می شود که این حالی است که در مقام انسان بما هو انسان باید و غایت اوست و هر ذی وجودی باید و شاید در مقام شناخت خویشکاری آینگی خویش و معرفت نسبت به نسبت خود و آن تجلی گر بی تکرار بوده و در پی الگو و شابلون و نباء و نمودگاری باشد که خویشتن خویش را در آینه ی حالات وی به نظاره بنشیند و این یکی از اسرار و رموز ظهور و بروز حالت اولیاء الله در قالب کلمات است برای گستره ی انسان و انسانیت همان گونه که در قرآن رمزگان امر تحدیث و بیان تجربیات تام انفسی حضرت محمد مصطفی صل الله در قالب کتاب انزال و تدوین از باب شکرگزاری نعمت که همان آشکار نمودن آن است بیان گردیده است.....
غزل بینهایت اسرار آمیز و حاوی بیکران معارف است که اهلی می باید تا از ابکار این اسرار پرده بردارد.....
انسان در هجوم خروشان این سیل بنیان کن این بیکران من و ما در پی چیست؟!
چرا طغیان نموده و مجنون وار سیر می نماید و از خویش رفته است؟!
مستی و بی خویشی و از دست شدن چه ارتباطی با مقام آیینگی و مظهریت و خلیفة اللهی دارد؟!
در عین اینکه همه یاین بیکران من و ما هست اما نیست و در پی یافتن من یگانه ی منفرد مستجمعی در مقام جمع الجمعی است ...
مستی و راستی و پرده دری و راز آشکاری همواره ملازم همند:
چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بی حیا گوید ....
پس در این خمخانه ی مست آفریده و مستی آفرین هرجا سخن از بی خویشی است رندانه به دنبال اسرار باشیم ( خطاب به نویسنده فافهم)
انسان هرگز از شناخت فارغ نخواهد بود وقتی تنها در درون وی بیکران من و ما برای شناختن و مخطب پرسش چیستی و چرایی و چگونگی است تا برسد به مقام اسرار انباشته ی کتاب تدوین و تکوین و برقراری در پی معرفت و شناخت رابطه ی این همانی این سه ساحت با یکدیگر .... انسان کبیر و عالم صغیر و عالم کبیر و انسان صغیر ....
من و ما خود سراسر سر است که در تقابل و تضاد و اتحاد و سازندگی و فروپاشندگی حاوی بدایع نکاتی است ....
دو هزاران من و ماست اما در هنگام دست نهادن بر دهان یک دهان است ( تفکر عمیق در چرایی و چگونگی این اتحاد متکثر)
اشاراتی کوتاه و گذرا به ابیات سپسین:
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم ( غایت و نهایت " راضیه مرضیه "
یافتن خویشکاری خویش در گستره ی نظام خلقت و اعراف و اشعار نسبت به سنخیت خویش با او ..... ( آینه ام در کف تو)
و ابیات بعد رمزگشایی های سراسر شهد و شکر این فرید دوران و یگانه ی اعصار ..... در خطابات بی تو و با توهای مولوی گنجینه ی از رازهای مگوست ......
و کلام آخرین و نهایت و غایت کلام :
زانکه دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود/ دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی/ هر نفسی کوزه ی خود / دست منه عربده را / زین دو هزاران من و ما .... ای عجبا من چه منم ؟!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
عبد در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۶ نوشته:

چو تو قائمی و هستی ادب است که نیست باشم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
میثم زینلی در ‫۳ روز قبل، یک شنبه ۲ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۲ نوشته:

آنچنان مولای پارسی ما حرف دل گفته که آتش به تمام ذهنیات میزنه،دشت تفکرات هرزو میسوزونه و خاکستر میکنه تا جایی باز بشه برای رشد دانه های عقلانیت.

آدم ساعت ها در فکر و خیال با سفینه اشعار به پرواز درمیاد،جاهایی را میبینه که از این پایین کون و مکان دیده نمیشه

بارها از خودم پرسیدم که منی که درون این جسمم چی هستم

آدم از درون شعله ور میشه

ای عجبا

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.