گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
مولانا

گفت موسی ای خداوند حساب

نقش کردی باز چون کردی خراب

نر و ماده نقش کردی جان‌فزا

وانگهان ویران کنی این را چرا

گفت حق دانم که این پرسش ترا

نیست از انکار و غفلت وز هوا

ورنه تادیب و عتابت کردمی

بهر این پرسش ترا آزردمی

لیک می‌خواهی که در افعال ما

باز جویی حکمت و سر بقا

تا از آن واقف کنی مر عام را

پخته گردانی بدین هر خام را

قاصدا سایل شدی در کاشفی

بر عوام ار چه که تو زان واقفی

زآنک نیم علم آمد این سؤال

هر برونی را نباشد آن مجال

هم سؤال از علم خیزد هم جواب

هم‌چنانک خار و گل از خاک و آب

هم ضلال از علم خیزد هم هدی

هم‌چنانک تلخ و شیرین از ندا

ز آشنایی خیزد این بغض و ولا

وز غذای خویش بود سقم و قوی

مستفید اعجمی شد آن کلیم

تا عجمیان را کند زین سر علیم

ما هم از وی اعجمی سازیم خویش

پاسخش آریم چون بیگانه پیش

خرفروشان خصم یکدیگر شدند

تا کلید قفل آن عقد آمدند

پس بفرمودش خدا ای ذولباب

چون بپرسیدی بیا بشنو جواب

موسیا تخمی بکار اندر زمین

تا تو خود هم وا دهی انصاف این

چونک موسی کشت و شد کشتش تمام

خوشه‌هااش یافت خوبی و نظام

داس بگرفت و مر آن را می‌برید

پس ندا از غیب در گوشش رسید

که چرا کشتی کنی و پروری

چون کمالی یافت آن را می‌بری

گفت یا رب زان کنم ویران و پست

که درینجا دانه هست و کاه هست

دانه لایق نیست درانبار کاه

کاه در انبار گندم هم تباه

نیست حکمت این دو را آمیختن

فرق واجب می‌کند در بیختن

گفت این دانش تو از کی یافتی

که به دانش بیدری بر ساختی

گفت تمییزم تو دادی ای خدا

گفت پس تمییز چون نبود مرا

در خلایق روحهای پاک هست

روحهای تیرهٔ گلناک هست

این صدفها نیست در یک مرتبه

در یکی درست و در دیگر شبه

واجبست اظهار این نیک و تباه

هم‌چنانک اظهار گندمها ز کاه

بهر اظهارست این خلق جهان

تا نماند گنج حکمتها نهان

کنت کنزا کنت مخفیا شنو

جوهر خود گم مکن اظهار شو