گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در صحابه کم بدی حافظ کسی

گرچه شوقی بود جانشان را بسی

زانک چون مغزش در آگند و رسید

پوستها شد بس رقیق و واکفید

قشر جوز و فستق و بادام هم

مغز چون آگندشان شد پوست کم

مغز علم افزود کم شد پوستش

زانک عاشق را بسوزد دوستش

وصف مطلوبی چو ضد طالبیست

وحی و برق نور سوزندهٔ نبیست

چون تجلی کرد اوصاف قدیم

پس بسوزد وصف حادث را گلیم

ربع قرآن هر که را محفوظ بود

جل فینا از صحابه می‌شنود

جمع صورت با چنین معنی ژرف

نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف

در چنین مستی مراعات ادب

خود نباشد ور بود باشد عجب

اندر استغنا مراعات نیاز

جمع ضدینست چون گرد و دراز

خود عصا معشوق عمیان می‌بود

کور خود صندوق قرآن می‌بود

گفت کوران خود صنادیقند پر

از حروف مصحف و ذکر و نذر

باز صندوقی پر از قرآن به است

زانک صندوقی بود خالی بدست

باز صندوقی که خالی شد ز بار

به ز صندوقی که پر موشست و مار

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد

گشت دلاله به پیش مرد سرد

چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح

شد طلب کاری علم اکنون قبیح

چون شدی بر بامهای آسمان

سرد باشد جست وجوی نردبان

جز برای یاری و تعلیم غیر

سرد باشد راه خیر از بعد خیر

آینهٔ روشن که شد صاف و ملی

جهل باشد بر نهادن صیقلی

پیش سلطان خوش نشسته در قبول

زشت باشد جستن نامه و رسول

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امیر فرشیدفر در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۰ نوشته:

با سلام و عرض ادب به استحضار میرساند در بیت ماقبل آخر " صاف و جلی " صحیح میباشد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.