گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

باز گوید بط را کز آب خیز

تا ببینی دشتها را قندریز

بط عاقل گویدش ای باز دور

آب ما را حصن و امنست و سرور

دیو چون باز آمد ای بطان شتاب

هین به بیرون کم روید از حصن آب

باز را گویند رو رو باز گرد

از سر ما دست دار ای پای‌مرد

ما بری از دعوتت دعوت ترا

ما ننوشیم این دم تو کافرا

حصن ما را قند و قندستان ترا

من نخواهم هدیه‌ات بستان ترا

چونک جان باشد نیاید لوت کم

چونک لشکر هست کم ناید علم

خواجهٔ حازم بسی عذر آورید

بس بهانه کرد با دیو مرید

گفت این دم کارها دارم مهم

گر بیایم آن نگردد منتظم

شاه کار نازکم فرموده است

ز انتظارم شاه شب نغنوده است

من نیارم ترک امر شاه کرد

من نتانم شد بر شه روی‌زرد

هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص

می‌رسد از من همی‌جوید مناص

تو روا داری که آیم سوی ده

تا در ابرو افکند سلطان گره

بعد از آن درمان خشمش چون کنم

زنده خود را زین مگر مدفون کنم

زین نمط او صد بهانه باز گفت

حیله‌ها با حکم حق نفتاد جفت

گر شود ذرات عالم حیله‌پیچ

با قضای آسمان هیچند هیچ

چون گریزد این زمین از آسمان

چون کند او خویش را از وی نهان

هرچه آید ز آسمان سوی زمین

نه مفر دارد نه چاره نه کمین

آتش ار خورشید می‌بارد برو

او بپیش آتشش بنهاده رو

ور همی طوفان کند باران برو

شهرها را می‌کند ویران برو

او شده تسلیم او ایوب‌وار

که اسیرم هرچه می‌خواهی ببار

ای که جزو این زمینی سر مکش

چونک بینی حکم یزدان در مکش

چون خلقناکم شنودی من تراب

خاک باشی جست از تو رو متاب

بین که اندر خاک تخمی کاشتم

کرد خاکی و منش افراشتم

حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر

تا کنم بر جمله میرانت امیر

آب از بالا به پستی در رود

آنگه از پستی به بالا بر رود

گندم از بالا بزیر خاک شد

بعد از آن او خوشه و چالاک شد

دانهٔ هر میوه آمد در زمین

بعد از آن سرها بر آورد از دفین

اصل نعمتها ز گردون تا بخاک

زیر آمد شد غذای جان پاک

از تواضع چون ز گردون شد بزیر

گشت جزو آدمی حی دلیر

پس صفات آدمی شد آن جماد

بر فراز عرش پران گشت شاد

کز جهان زنده ز اول آمدیم

باز از پستی سوی بالا شدیم

جمله اجزا در تحرک در سکون

ناطقان که انا الیه راجعون

ذکر و تسبیحات اجزای نهان

غلغلی افکند اندر آسمان

چون قضا آهنگ نارنجات کرد

روستایی شهریی را مات کرد

با هزاران حزم خواجه مات شد

زان سفر در معرض آفات شد

اعتمادش بر ثبات خویش بود

گرچه که بد نیم سیلش در ربود

چون قضا بیرون کند از چرخ سر

عاقلان گردند جمله کور و کر

ماهیان افتند از دریا برون

دام گیرد مرغ پران را زبون

تا پری و دیو در شیشه شود

بلک هاروتی به بابل در رود

جز کسی کاندر قضا اندر گریخت

خون او را هیچ تربیعی نریخت

غیر آن که در گریزی در قضا

هیچ حیله ندهدت از وی رها

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کوروش در ‫۳ ماه قبل، شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۲ نوشته:

جز کسی کاندر قضا اندر گریخت

خون او را هیچ تربیعی نریخت

غیر آن که در گریزی در قضا

هیچ حیله ندهدت از وی رها

 

 

کسی میتونه اینارو تفسیر کنه ؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
آینۀ صفا در ‫۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۴ پاسخ داده:

جز کسی کاندر قضا اندر گریخت / خون او را هیچ تربیعی نریخت
«تربیع» یک اصطلاح نجومی است برای بیانِ فاصله‌ی ۹۰ درجه بین دو سیاره. چنین شکلِ قرارگیری در ستاره‌شمری (آسترولوژی) نحس و شوم به حساب می‌آمد. این بیت، در ادامه‌ی ابیاتِ قبل که بیان می‌کرد قضا و قدرِ الهی همه چیز را نابود می‌کند میگوید: [همه زیر و زبر میشوند] مگر کسی که در راستای همسو شدن با قضای الهی قدم برمی‌دارد و به این صراطِ مستقیم / قضا و اراده‌ی خدایش پناه می‌برد. هیچ نحسی و شومی‌ای نمی‌تواند خون او را بریزد و به او صدمه‌ای وارد کند. و بیت بعد تکمیل کننده‌ی همین ادعا است.

غیر آن که در گریزی در قضا / هیچ حیله ندهدت از وی رها
جز آنکه به قضا و اراده‌ی خداوند تن بدهی و هر چه را او برایت محقق کرده بپذیری و آن را به عنوان تنها سرپناه و راه نجات‌ و بهترین اتفاق ممکن انتخاب کنی، هیچ حیله و مکر و تدبیر و راه فرارِ دیگری باعثِ تغییر وضعیت‌ات نخواهد شد و از این قضا و قدری که برایت مقدر شده رها‌یت نخواهد کرد.

 

برایم جالب است که مولوی در هر دو بیت از فعل «گریختن» برای «پذیرفتنِ قضای الهی» استفاده کرده است. یعنی اگر (همانطور که در ابیات بالاتر مثال زده) از خورشید آتش ببارد، برای فرار از سوختگی باید به سوی همان گلوله‌های آتش گریخت، اما با این ذهنیت که این سوختن نیست، بلکه آبتنی در کرمِ خدایی است که  هم او بهتر میداند کی باران بباراند و کی آتش.

 

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امـیرِ سلطان در ‫۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۹ پاسخ داده:

صفا تشکر که تفسیـرش کردی.من نمیدانم اگر مولانا نبود یه عده اینجا میخواستند چه بگویند!

موفق باشی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ملیکا رضایی در ‫۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۸ نوشته:

صفا ...درود به شما عزیز !

واقعا عالی بود ...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.