گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

چون دقوقی آن قیامت را بدید

رحم او جوشید و اشک او دوید

گفت یا رب منگر اندر فعلشان

دستشان گیر ای شه نیکو نشان

خوش سلامتشان به ساحل با زبر

ای رسیده دست تو در بحر و بر

ای کریم و ای رحیم سرمدی

در گذار از بدسگالان این بدی

ای بداده رایگان صد چشم و گوش

بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش

پیش از استحقاق بخشیده عطا

دیده از ما جمله کفران و خطا

ای عظیم از ما گناهان عظیم

تو توانی عفو کردن در حریم

ما ز آز و حرص خود را سوختیم

وین دعا را هم ز تو آموختیم

حرمت آن که دعا آموختی

در چنین ظلمت چراغ افروختی

همچنین می‌رفت بر لفظش دعا

آن زمان چون مادران با وفا

اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعا

بی خود از وی می بر آمد بر سما

آن دعای بی خودان خود دیگرست

آن دعا زو نیست گفت داورست

آن دعا حق می‌کند چون او فناست

آن دعا و آن اجابت از خداست

واسطهٔ مخلوق نه اندر میان

بی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان

بندگان حق رحیم و بردبار

خوی حق دارند در اصلاح کار

مهربان بی‌رشوتان یاری‌گران

در مقام سخت و در روز گران

هین بجو این قوم را ای مبتلا

هین غنیمت دارشان پیش از بلا

رست کشتی از دم آن پهلوان

واهل کشتی را بجهد خود گمان

که مگر بازوی ایشان در حذر

بر هدف انداخت تیری از هنر

پا رهاند روبهان را در شکار

و آن زدم دانند روباهان غرار

عشقها با دم خود بازند کین

می‌رهاند جان ما را در کمین

روبها پا را نگه دار از کلوخ

پا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخ

ما چو روباهان و پای ما کرام

می‌رهاندمان ز صدگون انتقام

حیلهٔ باریک ما چون دم ماست

عشقها بازیم با دم چپ و راست

دم بجنبانیم ز استدلال و مکر

تا که حیران ماند از ما زید و بکر

طالب حیرانی خلقان شدیم

دست طمع اندر الوهیت زدیم

تا بافسون مالک دلها شویم

این نمی‌بینیم ما کاندر گویم

در گوی و در چهی ای قلتبان

دست وا دار از سبال دیگران

چون به بستانی رسی زیبا و خوش

بعد از آن دامان خلقان گیر و کش

ای مقیم حبس چار و پنج و شش

نغز جایی دیگران را هم بکش

ای چو خربنده حریف کون خر

بوسه گاهی یافتی ما را ببر

چون ندادت بندگی دوست دست

میل شاهی از کجاات خاستست

در هوای آنک گویندت زهی

بسته‌ای در گردن جانت زهی

روبها این دم حیلت را بهل

وقف کن دل بر خداوندان دل

در پناه شیر کم ناید کباب

روبها تو سوی جیفه کم شتاب

تو دلا منظور حق آنگه شوی

که چو جزوی سوی کل خود روی

حق همی‌گوید نظرمان در دلست

نیست بر صورت که آن آب و گلست

تو همی‌گویی مرا دل نیز هست

دل فراز عرش باشد نه به پست

در گل تیره یقین هم آب هست

لیک زان آبت نشاید آب‌دست

زانک گر آبست مغلوب گلست

پس دل خود را مگو کین هم دلست

آن دلی کز آسمانها برترست

آن دل ابدال یا پیغامبرست

پاک گشته آن ز گل صافی شده

در فزونی آمده وافی شده

ترک گل کرده سوی بحر آمده

رسته از زندان گل بحری شده

آب ما محبوس گل ماندست هین

بحر رحمت جذب کن ما را ز طین

بحر گوید من ترا در خود کشم

لیک می‌لافی که من آب خوشم

لاف تو محروم می‌دارد ترا

ترک آن پنداشت کن در من درآ

آب گل خواهد که در دریا رود

گل گرفته پای آب و می‌کشد

گر رهاند پای خود از دست گل

گل بماند خشک و او شد مستقل

آن کشیدن چیست از گل آب را

جذب تو نقل و شراب ناب را

همچنین هر شهوتی اندر جهان

خواه مال و خواه جاه و خواه نان

هر یکی زینها ترا مستی کند

چون نیابی آن خمارت می‌زند

این خمار غم دلیل آن شدست

که بدان مفقود مستی‌ات بدست

جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیر

تا نگردد غالب و بر تو امیر

سر کشیدی تو که من صاحب‌دلم

حاجت غیری ندارم واصلم

آنچنانک آب در گل سر کشد

که منم آب و چرا جویم مدد

دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجرم دل ز اهل دل برداشتی

خود روا داری که آن دل باشد این

کو بود در عشق شیر و انگبین

لطف شیر و انگبین عکس دلست

هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست

پس بود دل جوهر و عالم عرض

سایهٔ دل چون بود دل را غرض

آن دلی کو عاشق مالست و جاه

یا زبون این گل و آب سیاه

یا خیالاتی که در ظلمات او

می‌پرستدشان برای گفت و گو

دل نباشد غیر آن دریای نور

دل نظرگاه خدا وانگاه کور

نه دل اندر صد هزاران خاص و عام

در یکی باشد کدامست آن کدام

ریزهٔ دل را بهل دل را بجو

تا شود آن ریزه چون کوهی ازو

دل محیطست اندرین خطهٔ وجود

زر همی‌افشاند از احسان و جود

از سلام حق سلامیها نثار

می‌کند بر اهل عالم اختیار

هر که را دامن درستست و معد

آن نثار دل بر آنکس می‌رسد

دامن تو آن نیازست و حضور

هین منه در دامن آن سنگ فجور

تا ندرد دامنت زان سنگها

تا بدانی نقد را از رنگها

سنگ پر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

از خیال سیم و زر چون زر نبود

دامن صدقت درید و غم فزود

کی نماید کودکان را سنگ سنگ

تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ

پیر عقل آمد نه آن موی سپید

مو نمی‌گنجد درین بخت و امید

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۸ نوشته:

خط سوم "باز بر" باشد نه "با زبر "

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ناشناس در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۸ نوشته:

خط سوم بید "باز -- بر" باشد نه "با -- زبر "

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
آریا والا در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۱ نوشته:

از برای آنکه گویندت زهی
بسته ای بر گردن جانت زهی
از برای گرفتن تایید و تشوق دیگران، خودت را به زجر میاندازی ،
بجای گرفتن تایید و تصویب دیگران و نگران این بودن اینکه انها در موردت چه فکر و قضاوتی میکنند ، خودت باش و زندگی عادی خودت را پی بگیر ،

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
احمد در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۵ نوشته:

سلام علیکم
این یک رسم در بین بمی آدم است که همواره فکر می کند نیاز به راهنمایی و استفاده از تجارب دیگران ندارد و تکبر و خود خودخواهی چشم بشر را بسته و همواره تصور او بر این است که اگر توفیق دنیایی مختصری پیدا کرده به واسطه دانش و بینش خودش است و همواره از عقل و دانش خود که حضرت مولانا به دم روباه تشبیه فرموده اندنشکر و قدر دانی می کنند. باید متبع اصلی خیر را یافت و از او تشکر کرد نه از دم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
دکتر صحافیان در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۹ نوشته:

دقوقی " در جستجوی اولیای خداوند به هفت نور در ساحل رسید و آن هفت نور پشت سر او نماز خواندند ؛اما دعای دقوقی برای کشتی در حال غرق فضولی در کار خداوند بود و آن نورها محو شدند و دقوقی در شوق و عشق آنها سرگردان بود.
رمز استجابت دعای بیخودان(عارفان):
آن دعای بیخودان خود دیگران
آن دعا زو نیست گفت داور است2219
آن دعا حق می کند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
مولانا به زیبایی حالت فنا را می شکافد که این دعا از خداست و در اصل حق دعا می کند چون آن عارف فانی خداست.
ظاهر بینان گمان می کنند که تلاش آنها بوده مانند روباهی که شیفته دم خود است:
رست کشتی از دم آن پهلوان
و اهل کشتی را به جهد خود گمان
دعای خداوند از زبان دقوقی سبب نجات کشتی شد اما اهل کشتی تلاش خود را می بینند.
پا رهاند روبهان را در شکار
و آن ز دم می دانند روباهان غرار
عشق ها با دم خود بازند کین
می رهاند جان ما را در کمین
ما چو روباهیم و پای ما کرام
می رهاند مان ز صد گون انتقام
دم بجنبانیم ز استدلال و مکر
تا که حیران ماند از ما زید و بکر2232
تمثیل:روباه به مدد پایش از شکار شدن فرار می کند اما دمش را دوست دارد و با آن بازی می کند و می جنباند.
تمثیل پا:اولیا که باعث رهایی هستند.
تمثیل دم:خودمان ،افکارمان و استدلال ها و هر آنچه غیر جان واحد یگانه است.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
دکتر صحافیان در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۳ نوشته:

تمثیل مدعیان روباه صفت
چون یه بستانی رسی زیبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان گیر و کش2236
عارف به گل های خوشبو رسیده و دیگران را هم می کشد(مانند پیامبران)
در هوای آنکه گویندت زهی
بسته ای در گردنت زهی2240
اما تو که مدعی عرفان هستی به دنبال تحسین و تایید دیگران هستی.
روبها این دم حیلت را بهل
وقف کن دل بر خداوندان دل
مدعی روباهی است که فریفته دم زیبای خود است.در صورتی که باید دلش را وقف صاحبان دل یعنی عارفان کند.
در پناه شیر کم نآید کباب
روبها تو سوی جیفه کم شتاب
در پناه شیر (عارف)برکت است .لازم نیست به سوی مردار های پندارها ی خود بروی.
در گل تیره یقین هم آب هست
لیک زآن آبت نشاید آب دست
تمثیل دیگر:مدعی آب گوارا دارد اما با گل مخلوط است.
زآنکه گر آب است مغلوب گل است
پس دل خود را مگو کین هم دل است
گل خواسته ها بر دل تو(مدعی)چیره شده است..
آن دلی کز آسمان ها برترست
آن دل ابدال یا پیغمبر است2248
پاک گشته ز گل صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
دل پیامبران و عارفان یکی است و مطالب آنها نیز در اتصال.
آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و می کشد2254
آب زلال می خواهد که به دریای حقیقت رود اما گل خواسته ها پایش را گرفته.
این کشیدن چیست از گل آب را؟
جذب تو نقل و شراب ناب را
شوق تو به خوردنی ها و نوشیدنی ها این گل است که پای آب دل را گرفته.
هر یکی زینها تو را مستی کتد
چون نیابی آن خمارت می زند
آسمان فکری مدعیان و مشتاقان گل دنیا:یا مست خواسته ها و یا در آرزو و افسوس آنها هستند (خماری).
آرامش و پرواز روح

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
شهلا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۰۴ نوشته:

دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وانگاه کور
1- نور و روشنایی اگر قرار بود از منبع نور بر آقای دقوقی بتابد، بر جسمش که نمی تابید بر دلش می تابید! اما دلِ او حایی دیگر بود، مشغول ذهنش بود، ذهنیات مزاحمی که از شرشان خلاصی نداریم! چرا؟ چون صدق هم از دل می آید.
نه دل اندر صد هزاران خاص و عام
در یکی باشد کدامست آن کدام
2- این دل صاف و پاک یکی ست، یکپارچه ست نه صد تیکه! صد جور مثل نقش روی پارچه یا "نقوش گرمابه"، نگاه و بینش از دل پاک و دل آگاه، نظرگاهش نمی تواند این نقوش باشد که چون اشباح و سایه ها محو می شوند، ناپایدارند، امروز هستند و فردا نیستند.
ریزهٔ دل را بهل دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی ازو
حالا که فهمیدی اون دل کوچک با هوا و هوسها و اسباب بازی هایش را رها کن، پی این برو و دنبال این باش که دل حقیقی کدامست و دلت را به آن پیوند بزن.
دل محیطست اندرین خطهٔ وجود
زر همی‌افشاند از احسان و جود
3- دل حقیقی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
شهلا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۱۳ نوشته:

دامن تو آن نیازست و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
فجُور: (فسق و فجور) تباهی، فساد، گناه
تو باید نیاز می آوردی و تهی دستی تا حضور یابی، یادت رفت؟! وقتی بتو توجه شد و ادب، خود را همه کاره دیدی، یعنی دُم خود را جنباندی و خود را همه کاره دیدی؟!
دقوقی نازنین که این باشد وای بحال ما!!!!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.