گنجور

 
محتشم کاشانی

مدعی در مجلسم جا می‌دهد پهلوی تو

تا شود آگاه اگر ناگاه بینم روی تو

از خطایی گه گهم بنواز در پهلوی خویش

تا به تقریب سخن چشم افکنم بر روی تو

نیست رویت در مقابل لیک می‌گوید به من

صد سخن هر جنبشی از گوشهٔ ابروی تو

غیر نگذارد که گردم با سگانت آشنا

تا شوم رسوا اگر گردم به گرد کوی تو

باد را نگذارد از تدبیر در کویت رقیب

تا نیارد سوی من روز جدائی بوی تو

راز چون گوئی به کس رشگم کند کز شرح آن

بی‌زبان با من بگوید نرگس جادوی تو

بر سخن دارند گوش اصحاب و دارد محتشم

چشم در وقت سخن بر چشم مضمون گوی تو