دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد
ز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد
شب فراق من سخت جان سوخته دل را
سهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد
فدای سنگ سبک خیز یار باد سر من
که بر سر من خاکی ز باد تیزتر آمد
تو ای بشیر بشارت ببر به قافلهٔ جان
که یوسف امل از چاه آرزو بدرآمد
چه داند آن که نسوزد ز انتظار که یار
چه مدتی سپری شد چه محنتی بسر آمد
نهال عشق که بود از سموم حادثه بیبر
هزار شکر که از آب چشم ما ببر آمد
تو خود ز سنگ نهای ای محتشم چه حوصله بود این
که جان ز ذوق ندادی دمی که این خبر آمد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از پایان شب فراق و بازگشت یار صحبت میکند. او از خواندن خواب غم و طلوع خورشید سخن میگوید و روز جدیدی را نوید میدهد. شاعر به شدت از دوری یار رنج کشیده و حالا با آمدن او، شادی و امید به زندگی بازمیگردد. او از سختیهایی که در این مدت تحمل کرده است یاد میکند و به عشقش، که در برابر مشکلات و ناامیدیها رشد کرده است، افتخار میکند. در نهایت، شاعر از کسی که متوجه این عشق و دلتنگی نمیشود، انتقاد میکند و خواستار قدردانی از عشق و انتظار است.
هوش مصنوعی: ای دل، شب فراق به پایان رسید و یار از سفر بازگشت. از خواب غم بیدار شو که خورشید طلوع کرده است.
هوش مصنوعی: در شب جدایی، دلِ سوخته و رنجکشیده من با آمدن کسی چون سهیل، آن ماه تابان و ستاره صبح، آرام میگیرد.
هوش مصنوعی: من فدای یاری هستم که با گامهای سبک و نرمش، مرا تحت تاثیر خود قرار میدهد. سر من، که حتی خاک بر آن از وزش تند باد نیز جلوتر آمده، نشان از عشق و ارادت من به او دارد.
هوش مصنوعی: ای پیامآور، به کاروان جان خوش خبری بده که یوسف آرزوها از چاه ناامیدی بیرون آمده است.
هوش مصنوعی: کسی که در انتظار نیست، از مشکلات و سختیهای عشق و زمان زیادی که گذشته، بیخبر است.
هوش مصنوعی: نهال عشق که بهخاطر سختیها و مشکلات رشد کرده، هرچند که از دلتنگی و غم ما تغذیه شده، اما به همراه خود بسیاری از نعمتها و لذتها را نیز به ارمغان آورده است.
هوش مصنوعی: ای محتشم، تو خود از جنس سنگ نیستی، پس چرا اینقدر بیحوصله هستی که حتی لحظهای از شوق جان ندی تا این خبر به تو برسد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد
بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد
سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمت
نیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد
نیازمندی جانم به التقای جمالت
[...]
گذشت کوکبه ام از فلک که زهره برآمد
زیاده گشت صفا خانه روبم از سفر آمد
بر آستان ثنایم نثار یمن قدم شد
سعادت و شرف مشتری که بر اثر آمد
سزد که سلسله زرین کند چو زهره و پرچین؟
[...]
مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمد
پگاه آن که ستاره روان شود سحر آمد
چنان که گل شکفد سرو بالا از اثر ابر
ز گریه ام صنم من به خنده جلوه گر آمد
که هان مرغ «وفایی» شب فراق سرآمد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.