گنجور

 
محتشم کاشانی

دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد

ز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد

شب فراق من سخت جان سوخته دل را

سهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد

فدای سنگ سبک خیز یار باد سر من

که بر سر من خاکی ز باد تیزتر آمد

تو ای بشیر بشارت ببر به قافلهٔ جان

که یوسف امل از چاه آرزو بدرآمد

چه داند آن که نسوزد ز انتظار که یار

چه مدتی سپری شد چه محنتی بسر آمد

نهال عشق که بود از سموم حادثه بی‌بر

هزار شکر که از آب چشم ما ببر آمد

تو خود ز سنگ نه‌ای ای محتشم چه حوصله بود این

که جان ز ذوق ندادی دمی که این خبر آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد

بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد

سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمت

نیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد

نیازمندی جانم به التقای جمالت

[...]

نظیری نیشابوری

گذشت کوکبه ام از فلک که زهره برآمد

زیاده گشت صفا خانه روبم از سفر آمد

بر آستان ثنایم نثار یمن قدم شد

سعادت و شرف مشتری که بر اثر آمد

سزد که سلسله زرین کند چو زهره و پرچین؟

[...]

وفایی مهابادی

مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمد

پگاه آن که ستاره روان شود سحر آمد

چنان که گل شکفد سرو بالا از اثر ابر

ز گریه ام صنم من به خنده جلوه گر آمد

که هان مرغ «وفایی» شب فراق سرآمد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه