گنجور

 
حکیم نزاری

از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد

بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد

سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمت

نیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد

نیازمندی جانم به التقای جمالت

ز هرچه شرح توان کرد و وصف بیشتر آمد

چه ابتهال و تضرع به حق نمودم و کردم

هر اجتهاد که در وسع و طاقت بشر آمد

چه سود جهد چو دولت مساعدت ننماید

به هرچه فال زدم قرعه شیوه‌ء دگر آمد

ز عمر و عیش ندارم نه لذتی و نه ذوقی

چنین بود چو نحوست به روزگار درآمد

نظر به وجهه نکردم به روی کار چه گویم

که هرچه با سرم آمد ز آفت نظر آمد

به هرکجا که نشستم برایستاد خیالت

ز هر طرف که برفتم غم تو بر اثر آمد

گر التفات نمایی همین بس است که گفتم

بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد

ز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد

شب فراق من سخت جان سوخته دل را

سهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد

فدای سنگ سبک خیز یار باد سر من

[...]

نظیری نیشابوری

گذشت کوکبه ام از فلک که زهره برآمد

زیاده گشت صفا خانه روبم از سفر آمد

بر آستان ثنایم نثار یمن قدم شد

سعادت و شرف مشتری که بر اثر آمد

سزد که سلسله زرین کند چو زهره و پرچین؟

[...]

وفایی مهابادی

مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمد

پگاه آن که ستاره روان شود سحر آمد

چنان که گل شکفد سرو بالا از اثر ابر

ز گریه ام صنم من به خنده جلوه گر آمد

که هان مرغ «وفایی» شب فراق سرآمد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه