گنجور

 
غروی اصفهانی

هر سو نگریدیم کسی چون تو ندیدیم

اکنون نگرانیم که هر سو نگریدیم

شوریده سر اندر طلب سرو رسایت

هر چند دویدیم به جائی نرسیدیم

افسوس صد افسوس که اندر قدم دوست

جانی نفشاندیم و چه بسمل نطپیدیم

عمریست که از آتش شوق تو کبابیم

وز شربت دیدار تو روزی نچشیدیم

دل رفت و دلآرام نیامد ببر ما

جان بر لب و لعل نمکینی نمکیدیم

داغیم که از لاله رخی بهره نبردیم

مردیم که با سرو چمانی نچمیدم

آخر نه مگر لوح دل از غیر تو شستیم

یا چون قلم از شوق تو با سر ندویدیم

راندند به چوگان ز سر کوی تو ما را

چون گوی بدادیم سر و پا نکشیدیم

گر عهد مودت تو شکستی نشکستیم

ور رشتۀ الفت تو بریدی نبریدیم

در بند غمت بنده صفت حلقه به گوشیم

وز دام تو چون آهوی وحشی نرمیدیم

تشریف غمت بر دل و با درد فراقت

جفتیم ولی جامۀ طاقت ندریدیم

با مفتقر این نکته مسیحا دم ما گفت

ما در تو بجز آه دمادم ندمیدیم