گنجور

 
غروی اصفهانی

مرا در سر بود شوری که در هر سر نمی‌گنجد

نوای عاشقی در نای تن‌پرور نمی‌گنجد

کتاب لیلی و مجنون به مکتب خانه افسانه است

حدیث عاشق و معشوق در دفتر نمی‌گنجد

وای عندلیب و شور قمری داستان‌ها ساخت

چه لطف است اینکه اندر طائر دیگر نمی‌گنجد

نه هر مرغ شکرخایی بود طوطی شکرخا

که طوطی را بود شهدی که در شکر نمی‌گنجد

ز حسن دختر فکرم بود زال جهان واله

کنار مادر گیتی جز این دختر نمی‌گنجد

مرا جز ساغر ابروی جانان آرزویی نیست

نشاط عشق در هر باده و ساغر نمی‌گنجد

نهال معرفت از جویبار چشم جوید آب

چنان آبی که اندر چشمهٔ کوثر نمی‌گنجد

سلوک اهل دل از حیطۀ تعبیر بیرون است

به جز در همت این معنای فرخ‌فر نمی‌گنجد

اگر مشتاق یاری مفتقر از خویش خالی شو

خلیل عشق در بتخانهٔ آزر نمی‌گنجد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

رخی داری که وصف آن به خاطر درنمی‌گنجد

شراب لذت دیدار در ساغر نمی‌گنجد

کسی را در دهان تنگ خود چندین شکر گنجد

که تو می‌خندی و اندر جهان شکر نمی‌گنجد

کجا چیده بود آن مو همه کز لب برون آری

[...]

سلمان ساوجی

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد

چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد

ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر

به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد

بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت

[...]

کمال خجندی

حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد

از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمی‌گنجد

نگویند آن دهان و لب ز وصفت آن میان رمزی

چو آنجا صحبت تنگست مویی درنمی‌گنجد

به آن لب ساقیا گویی برابر داشتی می را

[...]

ناصر بخارایی

چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد

وگر گنجد دل اندر بر، در او دلبر نمی‌گنجد

اگر پروانهٔ‌ عشقی، در آتش بال و پر می‌زن

که اینجا حضرت شمع است، بال و پر نمی‌گنجد

ترا زحمت شد ای زاهد، که بشکستی سبوی ما

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

مرا حالی است با جانان که جانم درنمی‌گنجد

چه سودایی‌ست عشق او که در هر سر نمی‌گنجد

خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

در این خلوت‌سرای دل به جز دلبر نمی‌گنجد

چو غوغایی‌ست دردا و که در هر دل نمی‌باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه