گنجور

 
غروی اصفهانی

در سری نیست که سودای سر کوی تو نیست

دل سودا زده را جز هوس روی تو نیست

سینۀ غمزده ای نیست که بی روی و ریا

هدف تیر کمانخانۀ ابروی تو نیست

جگری نیست که از سوز غمت نیست کباب

یا دلی تشنۀ لعل لب دلجوی تو نیست

عارفان را ز کمند تو گریزی نبود

دام این سلسله جز حلقۀ گیسوی تو نیست

نسخۀ دفتر حسن تو کتابی است مبین

ور بود نکتۀ سر بسته بجز موی تو نیست

ماه تابنده بود بندۀ آن نور جبین

مهر رخشنده بجز غرۀ نیکوی تو نیست

خضر عمریست که سرگشتۀ کوی تو بود

چشمۀ نوش بجز قرطه ای از جوی تو نیست

نیست شهری که ز آشوب تو غوغائی نیست

محفلی نیست که شوری ز هیاهوی تو نیست

مفتقر در خم چوگان تو گوئی گوئی است

چرخ با آن عظمت نیز به جز گوی تو نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیست

دلبرا صبر و شکیباییم از روی تو نیست

سجده گاه دل عشاق چو در وقت نیاز

راز گویند بجز طاق دو ابروی تو نیست

دل سرگشته ما را که نشان خواهد داد

[...]

جامی

هیچ کس نیست که حیران شده روی تو نیست

روی در سجده محراب دو ابروی تو نیست

هرکه بر طرف بناگوش تو آن طره بدید

گفت نقد دو جهان قیمت یک موی تو نیست

تو به هرجا که چنین جلوه کنان می گذری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه