گنجور

 
میلی

آن غمزه در صف مژه خشمگین نشست

چون شحنه‌ای که بر سر بازار کین نشست

سازد بهانه شرم و نبیند به سوی من

هرجا رقیب پهلوی آن نازنین نشست

صد خار گر به پا بنشیند چو گرد باد

در وادی طلب نتوان بر زمین نشست

شب تا به روز، غیر به بزمش نگاه داشت

شوخی که در برابر من خشمگین نشست

از شوق لعل یار، به گرداب آرزو

میلیّ خون گرفته به رنگ نگین نشست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست

تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست

با روی آتشین چو گذشتی ببوستان

گل را ز انفعال، عرق بر جبین نشست

سرو سهی که خاسته بود از چمن بناز

[...]

شاهدی

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست

شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست

شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید

آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست

هر ناوکی که بر دلم از غمزه‌ات نشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه