گنجور

 
میلی

آنکه کاری غیر آزار دل زاری نیافت

عالمی را کرد در آزار و آزاری نیافت

بزم استغنایش از من بس که امشب گرم بود

مدعی هم پیش او تقریب گفتاری نیافت

آن فرامُش وعد کرد امروز یاد ما، مگر

در کمند انتظار خود گرفتاری نیافت؟

یار چون بگذشت از من تا شود همراه غیر

منفعل برگشت، پنداری طلبکاری نیافت

وقت کشتن دست و پایی می‌زدم بی‌اختیار

جان به این شکرانه دادم کز من آزاری نیافت

آنکه خود را همچو میلی آرزومندی ندید

ناز خود را چون نیاز من خریداری نیافت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت

چشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت

ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیاز

کین متاع کاسد اینجا هیچ بازاری نیافت

تا صبا زلفش برای صید دلها باز کرد

[...]

شاهدی

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت

کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت

هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد

گوییا غیر از دل ما یار غمخواری نیافت

زاهدا زرق ریا در کوچه رندان مپوش

[...]

طغرای مشهدی

گشت عمر بخت ما، در رنگ مخمل، صرف خواب

حیف کاین نگشوده مژگان، ذوق بیداری نیافت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه