گنجور

 
شاهدی

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست

شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست

شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید

آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست

هر ناوکی که بر دلم از غمزه‌ات نشست

از بهر بردن خرد و عقل و دین نشست

درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شام

از بهر شام طره و صبح جبین نشست

گفتی که تیغ میکشم و میکشم تو را

بر درگه تو شاهدی از بهر این نشست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست

تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست

با روی آتشین چو گذشتی ببوستان

گل را ز انفعال، عرق بر جبین نشست

سرو سهی که خاسته بود از چمن بناز

[...]

میلی

آن غمزه در صف مژه خشمگین نشست

چون شحنه‌ای که بر سر بازار کین نشست

سازد بهانه شرم و نبیند به سوی من

هرجا رقیب پهلوی آن نازنین نشست

صد خار گر به پا بنشیند چو گرد باد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه