گنجور

 
میلی

ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته

هر چه کرده آرزو از لطف یزدان یافته

وی ز رشک رونق ملکت، سلیمان از خدا

از تضرّع کردن مست پشیمان یافته

ملّت از رایت خطاب خطبه عالی ساخته

دولت از نامت دهان سکّه خندان یافته

هرچه دعوی کرده از رتبت امیرالمؤمنین

روزگار از پایهٔ تخت تو برهان یافته

اختران را شوکتت بر سمت فرمان تو کرد(کذا)

آسمان را حشمتت در تحت فرمان یافته

بارها از شرم رایت آسمان خورشید را

زیر سیلاب عرق در موج توفان یافته

پیش چوگان مرادت، گوی گردون را قضا

بی‌تصرّف سالها چون گوی چوگان یافته

کرده موزون حلّ و عقد آفرینش را قدر

تا ز عدل شاملت معیار و میزان یافته

مُنهیان ربع مسکون ز آبروی عدل تو

فتنه را پنجاه‌ساله نان در انبان یافته

بارها ... نسر چرخ را

در پناه شیر شادروان ایوان یافته

حادثه در نرد درد و فتنه در شطرنج رنج

بد سگالت را حریف آب دندان یافته

زلف‌وارش سر ز تن ببریده جلّاد اجل

بر دل هرک از خلافت خال عصیان یافته

از مصافت قایل تکبیر، حیران مانده باز

وز ... نامهٔ تقدیر، عنوان یافته

هم ز بیم طعنهٔ تیغ تو، جاسوس ظفر(کذا)

مرگ را در چشمهٔ تیغ تو پنهان یافته

جرم خاک از بس که چون خصمت خاسته (کذا)

ابلق ایّام را افتان و خیزان یافته

زان اثرها کز سنانت یاد دارد روزگار

یک نشان از معجز موسیّ عمران یافته

سالها میدان رزم از میزبان تیغ تو

وحش و طیر و دام و دد را ... مهمان یافته

هرکجا طوطی‌یران لعل است حاک بندم(کذا)

اژدهای رایت از باد ظفر، جان یافته

آسمان از سمت رزمت چون به مغرب آمده

چهره چون قوس قزح از اشک الوان یافته

وز گشادت، دور گیتی چون به خود پرداخته

دیده چون رخسار مه پر زخم پیکان یافته

از بخار خون خصامت هوای معرکه

بی‌مزاج انجم استعداد باران یافته

بس به مدّتها ز خاک رزمگاهت سایلان

رُستنی را صورت و ترکیب مرجان یافته

خسروا! من بنده در اثنای این خدمت که هست

گوش هوش از گوهرش سرمایهٔ کان یافته

قصد آن کردم که ذوالقرنین ثانی گویمت

عقل گفت ای خاطرت آسیب و نقصان یافته

چون بگویم هرچه ذوالقرنین ملک و مال داشت

هر غلامی از تو در هر مکرمت آن یافته

گوش کی بر گفت‌وگوی خرقه‌پوشان می‌کند

آنکه ذوق مستی و چاک گریبان یافته

دل میان آتش و آب است از بیم و امید

کز عتاب آشکارا، لطف پنهان یافته

وصل غر آشنا بادست اسک (کذا)

بر جراحتهای دل از تیغ هجران یافته

زندگان لعل جانان را ز انفاس مسیح

دیدهٔ دل زنگ بر آیینهٔ جان یافته

یوسف رایت چو در مرآت دل افکنده عکس

مصر عقل اندر سیاهی آب حیوان یافته

جان به عزم رحلت و من شاد زین معنی که تن

درد چندین ساله را امّید درمان یافته

آنکه کان را جسته از بهر نثار بزم تو

لعل را از خرّمی چون غنچه خندان یافته

بس که در ایّام تو تشریف توفیق است عام

بت‌پرست از سجدهٔ بت، بوی ایمان یافته

تا توان گفتن همین با حریر (کذا)

کای ز کیوان پاسبان، از ماه دربان یافته

یادت اندر خسروی سیار از فوج چشم (کذا)

ای مه منجوق فرقت قدر کیوان یافته

هرچه پنهان قضا، حزم تو کرده آشکار

هرچه دشوار قدر، عزم تو آسان یافته