گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ای بت دیبا رخان به دو رخ دیبا

تا نکنی پاره پاره صد دل پر خون

رشته مگر عاشق است بر لب تو زان

تافته داری همیش چون من محزون

ای دو لب تو عقیق و در دو عقیقت

دو رده درست هر دو صافی و مکنون

باشد منظوم در برشته ولیکن

در تو منظوم و رشته از در بیرون

در نه بر آن دو لب تو عاشق گشته ست

چون که بپیچید اندر آن دو لبت خون