گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

مرا منجم هشتاد سال عمر نهاد

ز عمر دوستی امید من بر آن افزود

خدای داند من دل در او نمی بندم

که باد پیمود آن کس که آسمان پیمود

تو خود چنین گیر آخر نه پنجه و دو گذشت

هر آنچه خوشتر گیتی ز عمر من بربود

امید خوشه چه دارم دگر که داس فنا

دو بخش تازه از گشت عمر من بدرود

فلک بفرسود آن قوت جوانی من

چو ضعف پیری آمد نداندش فرسود