گنجور

 
 
 
اوحدالدین کرمانی

ای دل به در دوست تولّا می کن

از دور به درگهش تمنّا می کن

نومید مشو از در او باز نگرد

در می زن و سر نیز تقاضا می کن

کمال‌الدین اسماعیل

همواره تو این غارت دلها می کن

هر بد که از آن بترنه با مامی کن

جانبازی عاشقان اگر دیده نیی

بنمای رخ از دور و تماشا می کن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه