گنجور

 
 
 
زنده‌رود
اوحدالدین کرمانی

ای دل به در دوست تولّا می کن

از دور به درگهش تمنّا می کن

نومید مشو از در او باز نگرد

در می زن و سر نیز تقاضا می کن

مجذوب تبریزی

کنجی بنشین و گریه تنها می‌کن

گر خنده کنی به وضع دنیا می‌کن

این شعبده‌باز چرخ پرافسون را

بازیگر خود دان و تماشا می‌کن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه