گنجور

 
مجذوب تبریزی

در سرم نیست به جز سر تو سودای دگر

در دلم نیست به غیر از تو تولای دگر

به ولای تو که سرمایه هر معرفت است

جز تولای توام نیست تولای دگر

جز وصال تو که نایافتنش کفر دل است

کافرم در دل اگر هست تمنای دگر

نیست روزی که در این میکده از باده عشق

بر زبان‌ها نفتد قصه رسوای دگر

خرم آن بادیه‌پیما که دل تنگش را

برده سودای تو هر لحظه به صحرای دگر

خوش‌دل آن بی‌دل شوریده که طفلان دیار

هر زمان از پیش افتند به غوغای دگر

کار امروز تو هر روز به فردا افتاد

تا چه پیش آوردت این دو سه فردای دگر

گر توانی به سر خواهش خود پای نهاد

راست بر منزل مقصود نهی پای دگر

رو گدای در دل شو که به اقبال بلند

هر دمت مژده فتحی رسد از جای دگر

گر چه بی‌فایده باشد غم دنیا مجذوب

این غم هیپ تو هم بر سر غم‌های دگر

 
 
گوهر
سعدی

هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای

حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست

[...]

ابن یمین

ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر

وی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر

خوشتر از روی چو گلنار تو بر سرو سهی

نشکفد هیچ گلی بر سر و بالای دگر

هر کجا دل رود آید بسر کوی تو باز

[...]

سیف فرغانی

ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر

همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر

پیش ازین انده بیهوده همی خورد دلم

بازم استد غم عشق تو زغمهای دگر

چون برون می نرود از دل من دانستم

[...]

عبید زاکانی

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر

میکند خاطر شوریده تمنای دگر

هوس سروقدی گرد دلم میگردد

که ندارد به جهان همسر و همتای دگر

دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور

[...]

کمال خجندی

کردم از سید راگوی سوالی که ترا

هست جز رای و جز اندیشه سودای دگر

گفت صد رای دگر با تو بگویم لیکن

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه