گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای خوش آن ساعت که یارم از سفر پیدا شود

دیده بختم به روی صبح دولت وا شود

صبح دولت روز عشرت چشم روشن روی باز

باز یک جا بر رخم درهای رحمت وا شود

گنج بادآورد آن باشد که سازم خویش را

من سرا پا چشم و یار از گرد ره پیدا شود

از برای فال می‌بوسم لب پیمانه را

تا لب لعلت تلافی‌ها اگر یک جا شود

شادی کونین را یک جا به کام دل کنم

تا لب لعل تو هم روزی به کام ما شود

در خم افلاک از آن شادم که در روز حساب

بار اول این گره از کار مردم وا شود

ساقیا چون حشر هر کس با رفیق و یار اوست

می‌ بده تا حشر من با ساغر و مینا شود

غصه دنیا به قدر مال دنیا می‌دهند

کام عشرت خواجه را تلخ است اگر دریا شود

تا نباشد همت عالی و استغنای طبع

هر نگاهی کی حریف عشوه دنیا شود

می‌تواند چشم از عیب و زبان از خبث بست

هر که چون مجذوب ما بر عیب خود بینا شود

کو خوش آوازی که خواند این غزل را در عراق

تا ز هر بیتش دل کوه کوه از جا شود