گنجور

 
مجذوب تبریزی

پیشم نشسته بود و مدارش به ناز بود

تا بود کار بنده او هم نیاز بود

نزدیک و دور و دل‌بر و دشمن‌گداز و شوخ

وحشی و رام و دل‌شکن و دل‌نواز بود

ساقی بیا که دولت محمود غزنوی

شیرازه داشت تا سر زلف ایاز بود

ساقی شکفته باش که امشب به روی ما

درهای عیش باز به دست تو باز بود

چشمم به روی ساقی و دستم به زلف یار

گوشم به قول مطرب و هوشم به ساز بود

طالع نگر که آن همه ناز و غرور و حسن

تا صبح رام زاری و عجز و نیاز بود

رفتم به سیر صومعه و از هجوم عام

دیدم که جانماز به جای نماز بود

گشتم روان به کوی خرابات و یافتم

آبی که آتش و طمع و حرص و آز بود

حیرت مکن که طالع من از چه کار کرد

مجذوب بی‌نوا و خدا کارساز بود

 
 
 
اهلی شیرازی

آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود

تقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود

ساقی که می بخرقه این توبه کار ریخت

خوش کرد اگرنه قصه تقوی دراز بود

روشن بود چراغ تو ای پیر زانکه من

[...]

فیاض لاهیجی

امشب که دست نالة زارم بساز بود

در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود

چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل

این بود بر رخم در صبحی که باز بود

یک دم که تُرک چشم تو غافل ز ما گشت

[...]

مجذوب تبریزی

امشب که بی‌‌تو شیشه دمی جلوه‌ساز بود

بی‌نورتر ز جبهه کاهل‌نماز بود

فکرم به یاد زلف پریشان در همت

پیچیده بود درهم و شب هم دراز بود

در اشتیاق بزم وصالت به فال نیک

[...]

مشتاق اصفهانی

خوش آنکه شمع خلوتم آن سروناز بود

وز هر که بود غیر منش احتراز بود

سرگرم ناز او همه شب با من وز شوق

تا صبح کار من همه عجز و نیاز بود

زین‌سان ز عشق خار نبودم که در برش

[...]

حزین لاهیجی

دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود

تا صبح بر رخم در میخانه باز بود

روزی که عشق، خاک دیار نیاز گشت

سرو تو خوشخرام، به گلگشت ناز بود

تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه