گنجور

 
حزین لاهیجی

دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود

تا صبح بر رخم در میخانه باز بود

روزی که عشق، خاک دیار نیاز گشت

سرو تو خوشخرام، به گلگشت ناز بود

تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت

گلبن به سرفرازی و گلشن به ساز بود

بینش نگر که آینه محرم گرفته است

رویی که از نگاه منش احتراز بود

طرفی نبسته ایم ازان آتشین عذار

واسوختن تلافی سوز و گداز بود

نزدیک شد که از نفس ناله بشکفد

مهر لبم که غنچهٔ بستان راز بود

یک موی در هلاک حزین کوتهی نکرد

زلفی که سایه پرور عمر دراز بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود

تقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود

ساقی که می بخرقه این توبه کار ریخت

خوش کرد اگرنه قصه تقوی دراز بود

روشن بود چراغ تو ای پیر زانکه من

[...]

فیاض لاهیجی

امشب که دست نالة زارم بساز بود

در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود

چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل

این بود بر رخم در صبحی که باز بود

یک دم که تُرک چشم تو غافل ز ما گشت

[...]

مشتاق اصفهانی

خوش آنکه شمع خلوتم آن سروناز بود

وز هر که بود غیر منش احتراز بود

سرگرم ناز او همه شب با من وز شوق

تا صبح کار من همه عجز و نیاز بود

زین‌سان ز عشق خار نبودم که در برش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه