گنجور

 
مجذوب تبریزی

خوش آن که لبش جز به لب جام نباشد

اصلا خبرش از غم ایام نباشد

می نوش که در مجمع ناموس خرابات

بدنام همان است که بدنام نباشد

خوبان چو به هم سلسله زلف نمایند

آن است گرفتار که در دام نباشد

رشک است که عاشق ز بلایش نبرد جان

معشوق همان به که دلش رام نباشد

مرغی که دلش ذوق گرفتاری غم یافت

بی‌کنج قفس یک‌ دمش آرام نباشد

گفتی به چه آتش بتوان سوخت ریا را

می‌گویم اگر زاهد ما خام نباشد

صد شکر که چون من همه مستند و گرفتار

آن است بلا کاین دو بلا عام نباشد

آن دل که ز هم فرق کند شادی و غم را

آن روز شود شاد که ایام نباشد

گفتم به تو مجذوب علاج غم ایام

جز روی خوش و باده گل‌فام نباشد

 
 
 
وطواط

بی جاه تو آسایش اسلام نباشد

بی ملک تو آرایش ایام نباشد

افلاک چه گوید؟ که ترا خاک نبوسد

ایام که باشد؟ که ترا رام نباشد

جز دست تو هنگام سخا نیست بگیتی

[...]

ناصر بخارایی

عشاق تو را درد سر عام نباشد

در دایرهٔ سوختگان خام نباشد

در بارگه عشق خرد را نبود راه

کان مجلس خاص است و ره عام نباشد

آنجا که زند یار سراپردهٔ غیرت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصر بخارایی
حسین خوارزمی

یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشد

دل را بجز از لعل لبت کام نباشد

هیهات که من با تو توانم که نشینم

چون سوی توام زهره پیغام نباشد

در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه