گنجور

 
مجذوب تبریزی

غم زلفت پریشان در دل دیوانه می‌گردد

تهی دستی بیاد گنج در ویرانه می‌گردد

نظر بر خط سبزت هر که را افتاد می‌گوید

به گرد آتش این هندو چه بی‌باکانه می‌گردد

نوشته خط سبزی ساقی ما بر لب ساغر

که هر کس بو کند این غنچه را دیوانه می‌گردد

هوای ساغر زرین به گوش ذره می‌گوید

کز این ساغر سر چرخش به یک پیمانه می‌گردد

شتاب ابر صحراگرد را دیدم یقینم شد

که اشک ره‌نوردان گوهر یک‌دانه می‌گردد

به روی کشته خود می‌نشیند هرکسی آخر

ریا مسجد اگر سازد همان بت‌خانه می‌گردد

مکن چون واعظان ضایع به هر افسانه عمرت را

که احوال تو هم تا دیده‌‌ای افسانه می‌گردد

سخن سنجیده گو تا دوست را دشمن بگردانی

ز حرف بی‌تأمل آشنا بیگانه می‌گردد

مگو مجذوب بر گرد می‌ و می‌خانه می‌گردد

بگو ویرانه‌ای در بزم دل مستانه می‌گردد

 
 
گوهر
صائب

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد

درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد

که بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد

مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل

[...]

اسیر شهرستانی

خیال بت مرا بس در دل دیوانه می گردد

کند گر کعبه یاد خاطرم بتخانه می گردد

چه آمیزش بود با عشق جانان خودپرستان را

که اول آشنای او زخود بیگانه می گردد

فریب چشم مستی آنچنان برد اختیار از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه