گنجور

 
ناصر بخارایی

عشاق تو را درد سر عام نباشد

در دایرهٔ سوختگان خام نباشد

در بارگه عشق خرد را نبود راه

کان مجلس خاص است و ره عام نباشد

آنجا که زند یار سراپردهٔ غیرت

بر دست صبا زهرهٔ پیغام نباشد

کام از دهن یار طلب، زان که درین دور

جز در لب شیرین بتان کام نباشد

ماهی تو ولی ماه قصب‌‌ پوش ندیدم

سروی تو ولی سرو گل‌اندام نباشد

آن شیفته گیرد به سر زلف تو آرام

کو را به سر زلف تو آرام نباشد

باید که بود نام تو تسبیح زبانم

ننگی نبود زانکه مرا نام نباشد

در عشق چو ناصر نتوان یافت به ایام

کان نادره باشد که به ایام نباشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

بی جاه تو آسایش اسلام نباشد

بی ملک تو آرایش ایام نباشد

افلاک چه گوید؟ که ترا خاک نبوسد

ایام که باشد؟ که ترا رام نباشد

جز دست تو هنگام سخا نیست بگیتی

[...]

ناصر بخارایی

ما را سر کفر و غم اسلام نباشد

جائی که همه ننگ بود نام نباشد

در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی

خوش باشد اگر درد سر عام نباشد

ای مدّعی بر من مفشان خرقهٔ سالوس

[...]

حسین خوارزمی

یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشد

دل را بجز از لعل لبت کام نباشد

هیهات که من با تو توانم که نشینم

چون سوی توام زهره پیغام نباشد

در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه