عشاق تو را درد سر عام نباشد
در دایرهٔ سوختگان خام نباشد
در بارگه عشق خرد را نبود راه
کان مجلس خاص است و ره عام نباشد
آنجا که زند یار سراپردهٔ غیرت
بر دست صبا زهرهٔ پیغام نباشد
کام از دهن یار طلب، زان که درین دور
جز در لب شیرین بتان کام نباشد
ماهی تو ولی ماه قصب پوش ندیدم
سروی تو ولی سرو گلاندام نباشد
آن شیفته گیرد به سر زلف تو آرام
کو را به سر زلف تو آرام نباشد
باید که بود نام تو تسبیح زبانم
ننگی نبود زانکه مرا نام نباشد
در عشق چو ناصر نتوان یافت به ایام
کان نادره باشد که به ایام نباشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و مراتب بالای آن سخن میگوید. شاعر بیان میکند که عاشق حقیقی در میان مردم و در زندگی عادی، به دردسر نمیافتد و عشق او خاص و منحصر به فرد است. او اعتقاد دارد که در بارگاه عشق، خرد و فهم عادی جایی ندارد و تنها در آنجا چیزی ارزشمند وجود دارد. همچنین، شاعر بر زیبایی محبوب خود تأکید میکند و میگوید که هیچچیزی نمیتواند با زیبایی او مقایسه شود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نام محبوبش باید همواره بر زبانش باشد و در عشق واقعی، عشق نادر و خاصی وجود دارد که در زمان عادی پیدا نمیشود.
هوش مصنوعی: عاشقان تو هیچ مشکل و معضلی ندارند و در میان سوختگان دل، کسی خام و نادان نیست.
هوش مصنوعی: در محفل عشق، خرد و دلیل جایی ندارند، زیرا این مجلس ویژه و خاص است و راه عمومی برای ورود به آن وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در جایی که محبوب، با دقت و غیرت خود، پیغام را به باد صبا نمیسپارد، نشانی از آن پیغام وجود ندارد.
هوش مصنوعی: از محبوب خود خواستههایش را بخواه، چرا که در این دنیا غیر از لذت لبهای شیرین معشوقان چیزی برای شیرینی کام وجود ندارد.
هوش مصنوعی: تو ماهی هستی، اما نه ماهی که در قفس بماند، من سروی ندیدم که به زیبایی و قد و قامت تو باشد.
هوش مصنوعی: آن کسی که به زلف تو دل باخته است، به آرامش نمیرسد و گویا هیچگاه به راحتی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: باید که زبانم همیشه به یاد نام تو بگردد و از یاد نبرد، زیرا من بدون نام تو هیچ ارزشی ندارم.
هوش مصنوعی: در عشق، مانند ناصر، نمیتوان یافت که در زمانهای معمولی چیزی نایاب باشد، زیرا گفته میشود که چنین چیزهایی در روزهای عادی وجود ندارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی جاه تو آسایش اسلام نباشد
بی ملک تو آرایش ایام نباشد
افلاک چه گوید؟ که ترا خاک نبوسد
ایام که باشد؟ که ترا رام نباشد
جز دست تو هنگام سخا نیست بگیتی
[...]
ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
جائی که همه ننگ بود نام نباشد
در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی
خوش باشد اگر درد سر عام نباشد
ای مدّعی بر من مفشان خرقهٔ سالوس
[...]
یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشد
دل را بجز از لعل لبت کام نباشد
هیهات که من با تو توانم که نشینم
چون سوی توام زهره پیغام نباشد
در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.