نیست با ادافهمان حاجت درافشانی
شوق دیدنت دارم این قدر که میدانی
حسن ماه کنعان را با تو چون کسی سنجد
باید اولش گفتن اوست یوسف ثانی
بینظیر و بیمثلیی بیشبیه و بیمانند
از کمالت آگاهم با کمال نادانی
اسم اعظم شه را نقش کردهام بر دل
تا کنم به این خاتم دعوی سلیمانی
زهر و خون دل با هم کاسه کاسه پیمودم
وصل او تو پنداری داده رو به آسانی
در عجب تو را انداخت خون دیده بلبل
با دلش چه ها که نکرد غنچهها پیکانی
هر که هست در عالم چشم بر کرم دارد
بهترین اخلاقت همت است تا دانی
چون بخیل و حاتم را در صف جزا آرند
بدنماتر از کفر است خست مسلمانی
ما به شکر خون خوردن رخ به خون خود شستیم
گفتهاند نعمت را شکر میشود بانی
مرد تا نبازد سر سجدهاش نمازی نیست
عشق را همین باشد سرنوشت پیشانی
خون خویش را مجذوب وقف کن به شاه نجف
در طریق سربازان این بود خدادانی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
[...]
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
حاصل از حیات جان ایندمست تا دانی
ای که ده جهت داری جامه زمستانی
بر تن خودت کن بار آنقدر که بتوانی
بر نهالی اطلس چون دهی شب آسایش
[...]
وقت گل می و مطرب دولتیست تا دانی
دولتی چنین دریاب ای به دولت ارزانی
کیش کافران دارد نرگس تو کز مژگان
کرده صد مسلمان را رخنه در مسلمانی
در جفا کمر بستی عهد مهر بشکستی
[...]
ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست! گر طلب کنی جان را
آن چنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بیوفا نگار من، میکند به کار من
[...]
ای که در ره عرفان مستمند برهانی
ترسمت چو خر در گل عاقبت فرو مانی
سبحه زهد و سالوسی، خرقه زرق و شیادی
آه ازین خدا ترسی، داد از این مسلمانی
مشکل ار بکف آری، بعد از این بدشواری
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.