گنجور

 
مجذوب تبریزی

نیست با ادافهمان حاجت درافشانی

شوق دیدنت دارم این قدر که می‌دانی

حسن ماه کنعان را با تو چون کسی سنجد

باید اولش گفتن اوست یوسف ثانی

بی‌نظیر و بی‌مثلیی بی‌شبیه و بی‌مانند

از کمالت آگاهم با کمال نادانی

اسم اعظم شه را نقش کرده‌ام بر دل

تا کنم به این خاتم دعوی سلیمانی

زهر و خون دل با هم کاسه کاسه پیمودم

وصل او تو پنداری داده رو به آسانی

در عجب تو را انداخت خون دیده بلبل

با دلش چه ها که نکرد غنچه‌ها پیکانی

هر که هست در عالم چشم بر کرم دارد

بهترین اخلاقت همت است تا دانی

چون بخیل و حاتم را در صف جزا آرند

بدنماتر از کفر است خست مسلمانی

ما به شکر خون خوردن رخ به خون خود شستیم

گفته‌اند نعمت را شکر می‌شود بانی

مرد تا نبازد سر سجده‌اش نمازی نیست

عشق را همین باشد سرنوشت پیشانی

خون خویش را مجذوب وقف کن به شاه نجف

در طریق سربازان این بود خدادانی

 
 
گوهر
حافظ

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام‌بخشیِ گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

[...]

نظام قاری

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی

حاصل از حیات جان ایندمست تا دانی

ای که ده جهت داری جامه زمستانی

بر تن خودت کن بار آنقدر که بتوانی

بر نهالی اطلس چون دهی شب آسایش

[...]

جامی

وقت گل می و مطرب دولتیست تا دانی

دولتی چنین دریاب ای به دولت ارزانی

کیش کافران دارد نرگس تو کز مژگان

کرده صد مسلمان را رخنه در مسلمانی

در جفا کمر بستی عهد مهر بشکستی

[...]

شیخ بهایی

ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست! گر طلب کنی جان را

آن چنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

ای که در ره عرفان مستمند برهانی

ترسمت چو خر در گل عاقبت فرو مانی

سبحه زهد و سالوسی، خرقه زرق و شیادی

آه ازین خدا ترسی، داد از این مسلمانی

مشکل ار بکف آری، بعد از این بدشواری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه