گنجور

 
مجذوب تبریزی

نیست با ادافهمان حاجت درافشانی

شوق دیدنت دارم این قدر که می‌دانی

حسن ماه کنعان را با تو چون کسی سنجد

باید اولش گفتن اوست یوسف ثانی

بی‌نظیر و بی‌مثلیی بی‌شبیه و بی‌مانند

از کمالت آگاهم با کمال نادانی

اسم اعظم شه را نقش کرده‌ام بر دل

تا کنم به این خاتم دعوی سلیمانی

زهر و خون دل با هم کاسه کاسه پیمودم

وصل او تو پنداری داده رو به آسانی

در عجب تو را انداخت خون دیده بلبل

با دلش چه ها که نکرد غنچه‌ها پیکانی

هر که هست در عالم چشم بر کرم دارد

بهترین اخلاقت همت است تا دانی

چون بخیل و حاتم را در صف جزا آرند

بدنماتر از کفر است خست مسلمانی

ما به شکر خون خوردن رخ به خون خود شستیم

گفته‌اند نعمت را شکر می‌شود بانی

مرد تا نبازد سر سجده‌اش نمازی نیست

عشق را همین باشد سرنوشت پیشانی

خون خویش را مجذوب وقف کن به شاه نجف

در طریق سربازان این بود خدادانی