گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای مصحف جمال تو از رحمت آیتی

با عارض تو قصه یوسف حکایتی

دارند اتفاق قضا و قدر که باز

پر از ولایت تو شود هر ولایتی

در خاطرش گره نشود آرزوی تاج

آن سر کز آستان تو باید حمایتی

امیدوار کرده همین عادتم که هست

چشم مرا ز چشم تو چشم عنایتی

با پای شوق راه بیابان عشق را

صد سال اگر شتافته در بدایتی

یک ذره نیست بی‌غمت ای عشق سینه‌سوز

کوتاهی سخن که تو هم بی‌نهایتی

ساقی شراب تلخ بده دم غنیمت است

تا گویمت ز خسرو و شیرین حکایتی

زاهد به می‌فروش ده اسباب شید را

تا هرگزت ز بخت نباشد شکایتی

یک عمر بی‌نفاق توان با بدان نشست

با خوی هم‌نشین نبود گر سرایتی

مجذوب احترام تو بر چرخ واجب است

چون خاکسار درگه شاه ولایتی

 
 
 
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه