ای مصحف جمال تو از رحمت آیتی
با عارض تو قصه یوسف حکایتی
دارند اتفاق قضا و قدر که باز
پر از ولایت تو شود هر ولایتی
در خاطرش گره نشود آرزوی تاج
آن سر کز آستان تو باید حمایتی
امیدوار کرده همین عادتم که هست
چشم مرا ز چشم تو چشم عنایتی
با پای شوق راه بیابان عشق را
صد سال اگر شتافته در بدایتی
یک ذره نیست بیغمت ای عشق سینهسوز
کوتاهی سخن که تو هم بینهایتی
ساقی شراب تلخ بده دم غنیمت است
تا گویمت ز خسرو و شیرین حکایتی
زاهد به میفروش ده اسباب شید را
تا هرگزت ز بخت نباشد شکایتی
یک عمر بینفاق توان با بدان نشست
با خوی همنشین نبود گر سرایتی
مجذوب احترام تو بر چرخ واجب است
چون خاکسار درگه شاه ولایتی