گنجور

 
مجذوب تبریزی

یار دل را بی‌تکلف کرده جای خویشتن‌

صورت آیینه خود شد رونمای خویشتن‌

پرده بردار از گل رخسار تا در صحن باغ

گل شود بی‌هوش و بلبل بی‌نوای خویشتن‌

گفت‌وگوی با توام چون ره به رو خوش داده رو

از جفاهای تو گویم یا وفای خویشتن‌

با تو گویم دولت دیدار او چون داده رو

کرد جانان با دلم لطفی به جای خویشتن‌

گر برآری حاجتی را مطلب دل حاصل است

دل به دست آور که یابی مدعای خویشتن‌

از هوای ابر مستان را نشاط دیگر است

هر سری را هست ذوقی با هوای خویشتن‌

وجد صوفی را ندارد ساغر و مینا و خم

بی‌ادب این جا که می‌جنبد ز جای خویشتن‌

سفره خشک امل در گوشه می‌خانه نیست

تا کشد هر کس به قدر اشتهای خویشتن‌

مدعی گر اره بر فرقش نهند آگاه نیست

تیشه دائم می‌زند ظالم به پای خویشتن‌

دولت دیدار او مجذوب از قرآن طلب

تا توانی فال نیکو زن برای خویشتن‌