گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن

آشنای او نباید آشنای خویشتن

آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنم

تا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن

من سزای آتش و از دیده آبم برکنار

در کنار خود نمی بینم سزای خویشتن

گرنه در آیینه خود را دیده ای زنجیر زلف

از چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن

بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختم

عاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن

گفتمش درد دل و گفت از خدا شرمی بدار

کس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن

ای که می‌گویی چرا بر خود نمی‌سوزد دلت

آتشم، آتش نمی‌سوزد برای خویشتن

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
عبدالقادر گیلانی

من که هستم زنده دور از دلربای خویشتن

گر برفتم می‌کشد بازم به جای خویشتن

نه مرا در خانه کس راه و نه در مسکنی

می‌توانم بود یکدم در سرای خویشتن

ای که می‌نالی ز عشق یار و جور روزگار

[...]

مهستی گنجوی

در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن

خو گرفتم همچو نی با ناله‌های خویشتن

جز غم و دردی که دارد دوستی‌ها با دلم

یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن

من کیم؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است

[...]

ناصر بخارایی

من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن

تا نبینم در کنار خود سزای خویشتن

عود را تسلیم باید بود، اگر سوز است و ساز

عاشقان را درد خود باشد دوای خویشتن

من نخواهم گشت روشن ز آتش عشقش چو شمع

[...]

صائب

هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن

می‌نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
مجذوب تبریزی

یار دل را بی‌تکلف کرده جای خویشتن‌

صورت آیینه خود شد رونمای خویشتن‌

پرده بردار از گل رخسار تا در صحن باغ

گل شود بی‌هوش و بلبل بی‌نوای خویشتن‌

گفت‌وگوی با توام چون ره به رو خوش داده رو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه