گنجور

 
مجذوب تبریزی

دشمنی با ما به حرف دیگران دیگر مکن

هر چه گوید مدعی در حق ما باور مکن

بوالهوس را فرق از عاشق نکردن خوب نیست

امتحانش جز به رنگ زرد و چشم‌تر مکن

دوستی با دشمن خود در حقیقت کافری‌ست

آن چه با شمشیر باید کرد با خنجر مکن

فصل فصل از هم جدا کن آن چه دیدی باب نیست

هم‌چو طفلان روز و شب بازی به هر دفتر مکن

از سر آرایش دنیا چو نتوانی گذشت

چون زنان مردی که بینی فخر بر زیور مکن

در برهمن خانه پیش‌آهنگ بت‌ها از زر است

تا توانی بت‌پرستی با خیال زر مکن

تا نظر بر خلق داری واعظ مردم مشو

خویش را رسوای عالم بر سر منبر مکن

تا نسازی فاش یک جا جهل و نااهلی و رشک

رنگ خود را پیش مردم از طمع چون زر مکن

تا شوی از جام همت در دو عالم سرخ‌رو

پیش مردم خبث بی‌جایی ز خود به‌تر مکن

تا توانی هم‌چو مجذوب اسم اعظم یادگیر

از دعا یعنی به جز ناد علی از بر مکن