گنجور

 
مجذوب تبریزی

دوست یا رب چه دید باز از من

که همی تافت رخ به ناز از من

پادشاهی و کبر و ناز از تو

عجز و درویشی و نیاز از من

مهر را از نگاه ذره چه باک

مکن از دور احتراز از من

خنده روزهای عیش از تو

گریه‌های شب دراز از من

نظر پاک صیقل است و سهیل

روی خود را نهان مساز از من

خاطر شاد و خنده‌ناک از تو

آه دل‌سوز جان‌گداز از من

کرده‌ام رو به طاق ابرویی

که نخواهد به جز نماز از من

از تو باشد جهان و هر چه در اوست

خاک عجز و رخ نیاز از من

فکر غوغای رستخیز از تو

یاد آن سرو سرفراز از من

یک نفس بی‌شراب و شاهد نیست

آن که پنهان نکرد راز از من

از تو باشد زر جهان مجذوب

غم آن یار دل‌نواز از من