گنجور

 
مجذوب تبریزی

می‌روم تا گریه‌ای در دامن هامون کنم

تحفه‌ای من هم نثار تربت مجنون کنم

نیست رخصت ور نه بتوانم به زور اشک و آه

بحر را بی‌آب سازم دشت را جیحون کنم

کو غم عشقی که در خاطر نشیند کوه کوه

تا ز رشم بی‌غمی خون در دل گردون کنم

دولت بیدار آن باشد که در بزم وصال

دیده را آیینه دار حسن روزافزون کنم

هیچ گفتم آن دهان را لب به دشنامم گشود

خاطرش از هیچ می‌رنجد ندانم چون کنم

بی‌لبش جز خون دل خواهم نباشد در نظر

ساغرم خالی چو گردد دیده را پرخون کنم

دل‌برم طفل است و از حال رقیب آگاه نیست

دوست از دشمن نمی‌داند ندانم چون کنم

جوهر دل را نشاید بی‌گداز آیینه ساخت

این خیال خام را باید ز سر بیرون کنم

خواجه را گفتم فروتر شو به فکر مال خویش

تا خبردارت ز احوال زر قارون کنم

غم مخور مجذوب تمهید جنونی کرده‌ام

باز می‌خواهم به یک ساغر تو را ممنون کنم

 
 
گوهر
سنایی

ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم

یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم

عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر

صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم

سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آخرای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم

چند در چنگ فراقت دیدگان پر خون کنم

افعی زلفت که برزمرد همی غلطد چرا

خیره بروی هر زمان از جزع بر افسون کنم

یکشب ار بینم دو دست خویش طوق گردنت

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

آخر ای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم؟

چند در چنگ فراقت دیده و دل خون کنم؟

افعی زلفت که بر زمرد همی گردد چرا

خیره بروی هر زمان چون جزع تو افسون کنم؟

یک شب ار بینم دو دست خویش طوق گردنت

[...]

امیرخسرو دهلوی

سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟

چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم!

از دل بدخوی خود خونابه ای دارم که گر

قطره ای از دل برون ریزم، جگرها خون کنم

تو به بند کشتن من، من بر آن کز دوستی

[...]

جهان ملک خاتون

دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم

هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم

ای دو زلف کافرت خود سر فرو نارد به ما

ای نگار ماهرخ گر صد هزار افزون کنم

در شب هجران ز روی چون زر و سیماب اشک

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه