گنجور

 
مجذوب تبریزی

خیز تا بر در می‌خانه گذاری بکنیم

با لب مغ‌بچه‌ای دفع خماری بکنیم

راه ظلمات لب و چشمه حیوان دور است

التماسی ز لب لعل نگاری بکنیم

ما همان به که در این دایره حیرانی

خویش را محو رخ لاله‌عذاری بکنیم

نیست در انجمن وعظ به جز غصه و آه

عیش آن است که با مهر نگاری بکنیم

در مقامی که به یاد لب او می‌شکند

زآن میان مصلحت آن به که کناری بکنیم

ما ندانیم پریشانی ما تا کی و چند

تا سر زلف تو خوب است قراری بکنیم

عمر نقدی‌ست که البته ز کف خواهد شد

خوش‌تر آن است که حرف غم یاری بکنیم

خواب را سر ده و برخیز که با دیده باز

شاه‌بازی برسانیم و شکاری بکنیم

عمر مجذوب نه این روز و شب و سال و مه است

عمر آن است که حرف غم یاری بکنیم