گنجور

 
مجذوب تبریزی

من به این در نه پی نعمت و ناز آمده‌ام

طاق ابروی تو دیدم به نماز آمده‌ام

نکهت زلف تو پیچید به گلزار بهشت

به طلب‌کاری آن عمر دراز آمده‌ام

از پی مصلحتی در قفسم داشته‌اند

طایر قدسم و از گلشن راز آمده‌ام

عجز و افتادگی و مسکنتم در کار است

مشت خاکم که به درگاه نیاز آمده‌ام

طاعت بنده عیان گه نافرمانی‌ست

به امید کرم بنده‌نواز آمده‌ام

باشد آبی بزند بر جگرم باده‌فروش

بر در میکده با سوز و گداز آمده‌ام

بر در خانقه و صومعه مستان بگذر

تا بدانی که چرا از همه باز آمده‌ام

از شبستان عدم تا به نظرگاه وجود

همه جا سیرکنان گوش به ساز آمده‌ام

از پی صید غمت باز دلم بال گشود

کو به کو(ه) این همه راه از پی باز آمده‌ام

سرگذشت من و مجذوب شنیدن دارد

گوش کن کز سفر دور و دراز آمده‌ام

 
 
گوهر
همام تبریزی

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام

رهروان را به شب تار دلیلی باید

من به بوی خوش آن زلف دراز آمده‌ام

شمع بی زحمت پروانه نباشد بنشان

[...]

امیرخسرو دهلوی

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده‌ام

روی بنمای که پیشت به نیاز آمده‌ام

به سر زلف درازت کششی داشتمی

زان کشش به شب‌های دراز آمده‌ام

از تو رفتم، چه کنم صبر چو نتوانستم

[...]

سحاب اصفهانی

باز بر درگهت ای مایهٔ ناز آمده‌ام

خشمگین رفته به صد عجز و نیاز آمده‌ام

رفتن از رشک رقیب آمدن از غایت شوق

بارها رفته‌ام از آن در و بازآمده‌ام

کرده‌ام طی به امید ره شوقت رحمی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه