گنجور

 
مجذوب تبریزی

ساقیا فصل بهار است و هوای گشت باغ

بوی گل کی می‌کند بی‌باده ترطیب دماغ

خیز و در ساغر بریز آن آب آتش رنگ را

کز لطافت در شب تاریک سوزد چون چراغ

می بده ساقی به آن نیت که باشی عمرها

شاهد بزم و تذرو گلشن و آهوی زاغ

هر چه داری صرف می کن تا در این ویرانه‌ای‌

ور نه تا مردن کند سودای گنجت بی‌دماغ

گنج آن باشد که با معشوق سیمین‌غبغبی

واکشی مستان و خاطرجمع در کنج فراغ

تا توانی می به دست آورد که در صحن چمن

لاله را عمر کم و آن جام خالی کرده داغ

بوالهوس را بهره‌ای از احتشام عشق نیست

فر اقبال هما کی سایه اندازد به زاغ

عزت داغ دل پرخون شناس و شکر کن

تا به سان لاله دائم مشک ریزندت به باغ

گویمت مجذوب تدبیر غم ایام چیست

روز و شب می نوش تا هرگز نباشد (؟) باغ