ساقیا فصل بهار است و هوای گشت باغ
بوی گل کی میکند بیباده ترطیب دماغ
خیز و در ساغر بریز آن آب آتش رنگ را
کز لطافت در شب تاریک سوزد چون چراغ
می بده ساقی به آن نیت که باشی عمرها
شاهد بزم و تذرو گلشن و آهوی زاغ
هر چه داری صرف می کن تا در این ویرانهای
ور نه تا مردن کند سودای گنجت بیدماغ
گنج آن باشد که با معشوق سیمینغبغبی
واکشی مستان و خاطرجمع در کنج فراغ
تا توانی می به دست آورد که در صحن چمن
لاله را عمر کم و آن جام خالی کرده داغ
بوالهوس را بهرهای از احتشام عشق نیست
فر اقبال هما کی سایه اندازد به زاغ
عزت داغ دل پرخون شناس و شکر کن
تا به سان لاله دائم مشک ریزندت به باغ
گویمت مجذوب تدبیر غم ایام چیست
روز و شب می نوش تا هرگز نباشد (؟) باغ


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.