گنجور

 
مجذوب تبریزی

با خدا گر واگذاری کار خویش

بد نبینی هرگز از کردار خویش

بندگی کن تا دهندت زندگی

کار او کن تا کند او کار خویش

بار نیکان شو که در بازار عدل

حشر هر کس می‌شود با یار خویش

بی‌بهار خُلق نتوان ساختن

خارزار خشم را گلزار خویش

دانه اشکی بیفشان بر زمین

تا کند باران رحمت کار خویش

راحتت شد خلق اما در بهشت

بهر آن راحت مکن آزار خویش

می‌شود معلوم در پای حساب

تا چه دارد هر کسی در بار خویش

چشم من ترک نماز شب مکن

پا مزن بر دولت بیدار خویش

یاد رفتن‌ها دوایی حرص‌هاست

این دوا جو از دل بیمار خویش

توبه چون مجذوب از مستی مکن

توبه کن از ترک استغفار خویش