گنجور

 
وفایی مهابادی

خطا گفتم که زلفت مشک چین است

سواد چشم مستت حور عین است

تو دل خواهی، من از جان دست دارم

که در مهر وفا رسم این چنین است

جفا خواهی، وفا خواهی بفرما

که کار نازنینان نازنین است

چه گویم وصفت از شیرین دهانی

که سر روح با روح آفرین است

تو فرمودی قدم سرو روان است

مرا زین راستی علم الیقین است

خطای ما اگر حدی ندارد

عطای حق تعالی بیش ازین است

مترس از ترک خدمت ها «وفایی»

که خواجه «رحمة للعالمین» است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
میبدی

چه چاره مر مرا بختم چنین است

ندانم چرخ را با من چه کین است؟

حکیم نزاری

بتی لاغر میان فربه سرین است

که از سودای او خلقی حزین است

چه گویم از میان او؟ که وصفش

برو ز اندیشه‌ی باریک‌بین است

قبای حسن شد بر قد او ختم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه