گنجور

 
وفایی مهابادی

صبا از من بگو با آن مه نا مهربان امشب

دمی آرام جان باشد که رفت آرام جان امشب

خیال روی جانان پیش چشم و دل پر از آتش

چو بلبل زان همی نالم به یاد گلستان امشب

به امیدی که باز آن سرو قد را در کنار آرم

هزاران چشمه خون بارید ز چشم خون فشان امشب

جنون عشق را گوش نصیحت نیست، ای واعظ!

مخوان افسانه بر من، آسمان و ریسمان امشب

دماغ جان معطر بینم از باد وزان هر دم

مگر بر زلف جانان می وزد باد وزان امشب

«وفایی» از لب می گون و رمز غمزه مدهوش است

مگر از بادهٔ ساقی چنان شد سرگران امشب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طبیب اصفهانی

ز چشم خون‌فشان خویش دارم چشم از آن امشب

که از اشکم روان سازد به کویش کاروان امشب

مگر در بزم ما آن آتشین‌رخسار می‌آید

که ما را همچو شمع افتاده است آتش به جان امشب

به عزم رقص در محفل کمر چون بست می‌گفتم

[...]

آشفتهٔ شیرازی

غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشب

تمتع گیر نه از گل ز وصل دوستان امشب

مگر حوری به باغ آمد و یا غلمان سوی بستان

که شد رشک بهشت عدن باغ و بوستان امشب

چو شاخ ارغوان من چمان اندر چمن آمد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه