گنجور

 
شمس مغربی
 

ورای مطلب هر طالب است مطلب ما

برون زمشرب هر شارب است مشرب ما

به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید

از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما

سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون

که هست ذات مقدس سپهر کوکب ما

بتاختند اسب دل ولی نرسید

سوار هیچ روانی به گرد مرکب ما

هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود

که روز ما رخ او بود و زلف او شب ما

کسی که جان و جهان داد عشق او بخرید

وقوف یافت ز سود زیان بکسب ما

ز آه و یارب ما آن کسی خبر دارد

که سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما

تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروع

که دین و مذهب حق است دین و مذهب ما

نخست لوح دل تز نقش کائنات بشوی

چو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما

چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما

چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما