گنجور

شمارهٔ ۵۴

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

چو بحر نامتناهیست دایما موّاج

حجاب وحدت دریاست کثرت امواج

جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست

ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج

دلم که ساحل بینهایت اوست

بود مدام بامواج بحر او محتاج

علاج درد دلم غیر موج دریا نیست

چو طرفه درد که موحش بود در او علاج

بهر خسی برسد زین محیط در و گهر

یکی بخس رسد از وی یکی بگوهر باج

از این محیط که عالم بجنّت اوست سراب

مراست عذب و فرات و تراست ملح اجاج

بلون و طعم اگر مختلف همی گردد

ز اختلاف محل است و انحراف مزاج

هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد

بگرد بحر محیطش بیکزمان تاراج



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن