گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایت

نهایت همه دلها به پیش دوست هدایت

چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطن

میان ختم نبوت فتاده است ولایت

ازوست بر همه جانها فروغ تاب تجلی

ازوست بر همه دلها ظهور نور هدایت

روان او ز تصور گذشته است و تفکر

عیان او ز خبر وارهیده است و حکایت

علوم او ز طریق تجلی است و تدلی

نه از طریقه عقل است و بخت و نقل روایت

دلیکه عرش و نظرگاه ذات پاک قدیمست

چو ذات پاک قدیم است و بیکران و نهایت

زهی ظهور و زهی جلو گاه مظهر جامع

زهی سریر و زهی پادشاه ملک و ولایت

بود ز اسم و ز رسم و صفات نعت مجرد

برون ز عالم مدحست و دم شکر و شکایت

ز بسکه مغربی با دوست گشته است مصاحب

صفات دوست در او کرده است جمله سرایت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی